ماه بالای سر تنهایی ست

در اینجا حادثه ی «مانا» به تکثیر نشسته است

۴ مطلب با موضوع «یادداشت عصر جمعه» ثبت شده است

خداحافظ -خمیازه-

داشتیم از چهلم بابابزرگ برمی گشتیم. زنجفیل رو توی بغلم گرفته بودم و گره های موهای کاموایی اش رو باز می کردم. زنجفیلو، عید هفت سالگی ام مامانم بهم کادو داد. هنوزم دارمش. توی جیب جلویی اش هم آدرس خونه مون رو تا زدم گذاشتم که اگه گم شد، برش گردونن. کاپشن سبزم تنم بود. کاپشن سبزه رو بابا از مشهد آورده بود و چهارسال منتظر مونده بودم تا اندازه ام شه. خلاصه که داشتیم بالاخره برمی گشتیم از چهلم بابابزرگ، از توتکابن. از بوی حلوا و لباس سیاه و همهمه ی خونه ی عمو که پر آدم های مشکی پوش بود.

شب قبلش، توی اتاق، توی تاریکی، نشسته بودم و جلد ششم آن شرلی روی پاهام باز بود. برق ها رفته بود. ولی نور ماه به قدری بود که بشه باهاش کتاب خوند. اون موقع ها محرم می افتاد اوایل زمستون، هفته ی اول-دوم دی. صدای دسته ی شب تاسوعا که تازه از مسجد راه افتاده بود به وضوح میومد. اونجا شهر کوچیکه، فقط یه مسجد هست. دسته که راه می افته کل شهرو می گرده و همه رو با خودش همراه می کنه. شبیه تهران نیست که. داشتم صدای موزون سنج و طبل رو گوش می دادم و آن شرلی ام رو هم می خوندم. پسرا داد و هوار می کردن که دسته اومده و داشتن از خاله ام اینا و مامان هاشون اجازه می گرفتن که برن زنجیر بردارن.

فرداش صبح زود راه افتادیم. زنجفیل رو گذاشته بودم توی جیب کاپشن سبزم. مامانم یقه ی کاپشنش رو هی می داد بالا سمت صورتش، که مثلا سردش بود. ولی سرخی بینی اش به خاطر سرما نبود، به خاطر یه چیز دیگه بود. سر مزار هم رفتیم. اونجا قبرستون شهر بالای شهره، عین تهران نیست که مرده هاشون رو بیرون شهر دفن کنن. اونجا مرده ها بالای سر زنده هان. مرده هاشون براشون عزیزن، محترمن. توی هر شهری اون حوالی بری، مزار (قبرستون نه، بهشت زهرا نه، مزار) بالای بالاست. بابا بابابزرگ خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت تهران.

وسط راه بودیم که عمه ام به بابام زنگ زد. گفت مادربزرگ از صبح چشماشو باز نکرده. صدای نفسش نمیاد. بابا هل شد. فرمون از دستش در رفت، صدای عمه رو نمی شنید، عمه هم که بریده بریده حرف می زد. زنجفیل رو محکم گرفتم دستم. وحشت کرده بودم. یک آن از سرم رد شد که نکنه مادربزرگ فوت شده باشه؟

بابا از همونجا زنگ زد به اورژانس. فرستادش خونه مادربزرگ. زنگ زد به همه آشناها، دوستاش، همسایه ها ... فرمون ماشین هی از زیر دستش سر می خورد. یادمه که خاله ام زنگ زد، گفت می خواین من بشینم پشت فرمون، بابام قبول نکرد. بابام هیچی نمی گفت، حرفی نمی زد، منم خیالم راحت شد که خبری نشده. بازم انگشتامو کشیدم لای کامواهای زنجفیل. نزدیک زنجان که رسیده بودیم، دیگه تاب نیاورد. ماشین رو نگه داشت. سرش رو چسبوند به صندلی و بلند داد زد ... گریه اش گرفت. ترسیدم. من گریه ی بابام رو ندیده بودم. حتی داد زدنش رو هم نشنیده بودم. زنجفیل رو محکم چسبوندم به خودم. دلم می خواست بهش بگم نترس مامان جون، چیزی نشده. ولی چیزی شده بود. بابا رو که اون طور دیدم، بغض کردم. بالاخره گریه ام گرفت. انگار نخ اشکِ من و بابام به هم وصله. هروقت اون گریه اش بگیره منم گریه ام می گیره. خاله ام با انگشتش اشکم رو گرفت و گفت گریه نکن مانا جون، مادربزرگ که چیزیش نشده.

خدا می دونه با چه حالی رسیدیم خونه. همه جمع شده بودن. همه سیاه پوشیده بودن. سرکوچه شلوغ بود، اورژانس اومده بود،یه دسته داشت از اون سر کوچه می اومد، ظهر عاشورا بود و مداح هم توی بلندگو داد می زد. صدای طبل میومد. من و مامان جلوتر پیاده شدیم. خواستم از لای جمعیت رد بشم، آستین کاپشنم محکم به در کشیده شد. جای روغن لولای در روش افتاد. دویدیم توی خونه. دلم می خواست هرکی رو که اونجا بود بزنم. چرا از قبل با لباس سیاه اومده بودن؟

روی تنش یه ملافه ی سفید کشیده بودن. صورتش معلوم نبود. بابا که اومد تو همه رفتن کنار، ملافه رو زد کنار، عمه رو بغل کرد، لرزید. ولی مادربزرگ واقعا بیدار نمی شد، نفس نمی کشید. فکر کردم نشد باهاش خداحافظی کنم. روزای بعد از فوت بابابزرگ هر دوسه روز یکبار می رفتیم توتکابن، برای همین خداحافظی های قبل از سفرمون چندان مفصل نبود. دوشب قبل از تاسوعا هم که می خواستیم برای چهلم بریم توتکابن، خواب آلوده و بداخلاق رفتم خونه ی مادربزرگ تا باهاش خداحافظی کنم. به عمد سرم رو نزدیکش برده بودم تا صورتم رو بوس نکنه، چون اون شب حوصله ی ماچ آبدار نداشتم. خمیازه کشیدم و گفتم خداحافظ. همین. بعد دیگه هیچ وقت ندیدمش. به نظرم ظلمه که آدم آخرین خداحافظی اش این طوری باشه. شایدم خودم به خودم ظلم کردم.

شب سومش که تموم شد، باید فرداش می رفتم مدرسه. ساعت دو و نیم نصفه شب بود. برای فرداش باید راجع به زکریای رازی تحقیق می بردم. چشم هام از بی خوابی و گریه قرمز قرمز بود، نشستم پشت کامپیوتر به کپی پیست کردن. نفهمیدم کی خوابم برد. بیدار که شدم، دیدمش. به هیچ کس تا حالا نگفتم. ولی من واقعا دیدمش. نشسته بود روی تخت. بغضم گرفت. انگار می دونستم خوابم، ولی ازش پرسیدم منو می بخشی؟ گفت می بخشم.

فردا عاشوراست، نبودنش می شه هشت سال. ظهر عاشورای سال هشتاد و هشت حس کردم واقعا بزرگ شدم. هشتاد روز متوالی عزاداری، عذاب وجدان خداحافظی نکردن با مادربزرگ، معلم کلاس چهارمم که هرروز بازخواستم می کرد چرا غیبت کردم و باید توضیح می دادم که فلان روز چهلم بابابزرگم بود، بعد مادربزرگم فوت شد، بعد خاکسپاریش بود ... اون همه بچه ی نُه ساله ای که دست کم از بین مادربزرگ پدربزرگ هاشون، سه تاشون زنده بودن ...

برای من فقط یکی مونده. خدا نگهش داره.

نوشتم که بگم هنوز هم که عاشورا می شه، انگار برمی گردم به قالب نُه سالگیم. دسته که ظهر عاشورا از کوچه مون رد می شه، ناخودآگاه آمبولانس و جمعیتی رو که پیکر مادربزرگ رو روی دوششون بالا می بردن هم می بینم. دقیقا عین فیلم ها. رد روغن لولای در هم روی کاپشن سبزم موند و دیگه پاک نشد. زنجفیل هم دیگه بوی حلوا و دستمال پاره پاره و گلاب گرفته. اما هنوز هم دخترِ منه.

نوشتم، چون فردا عاشوراست و من نمی تونم برم بهشت زهرا دیدنش. خواستم اینطوری سالگرد امسالش رو محترم بشمرم. فقط یه چیزی. بعد از اون شبی که گفتم دیدمش، دیگه ندیدمش. برام دعا کنین. بیاد به خوابم. می شه؟

  • ۴ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • شنبه ۸ مهر ۹۶

    هالی گولایتلی؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    هدف این بود که سر ظهر ساعت دوازده دست به عمل فوق العاده ی پست گذاشتن بزنم، ولی با خودم گفتم (مدل دوبله های گلوری) هی، چرا موکول نکنم به عصر؟ می دونی چند وقته عصر جمعه پست نذاشتی فرزند؟ 

    اولند: وای خدایا خداوندا امتحانا تموم شد، بالاخره یازدهمین سال تحصیل رو بوسیدم و روش یه پتوی کت و کلفت مامانی کشیدم که در بّر گرمای اواخر خرداد-اوایل تیر بسوزه و آتیش بگیره و بعدشم به خاطر اینکه خیلیم باهام بد تا نکرد و حواسش بهم بود، از خاکسترش قنقنوس دربیاد و قبل از اینکه پرواز کنه بره، یکی از پرهاشو بهم بده که هروقت سال دیگه یه جایی حس مرگ و ناامیدی بهم دست داد پرش رو بسوزونم و ازش طلب کمک کنم :) دیشب خواب دیدم امتحان زیست دارم و هفت فصل نخوندم و داشتم برنامه ریزی می کردم که اول چیو بخونم بعد چیو، که یادم افتاد به بی امتحانی دچارم!

    دومند: Home توی هفته نامه ی 488 جیم چاپ شد. هنی هنی هنی (صدایی ست از سر ذوق). اولین مطلبی ست که از اینجانب به چاپ می رسد و این است که نامبرده از شادی در پوست خود نمی گنجد :)

    سومند: حالا این مطلب اصیل عصر جمعه ایست. چند روز پیش که داشتم برای بار پنجم یا ششم صبحانه در تیفانی را می دیدم، به این فکر کردم که ما همه یک هالی گولایتلی در درونمان داریم. هالیِ من بال بال می زند که گربه ی نارنجی بی اسمش را بغل بگیرد و زیر باران به خودش بفشارد. مانا زیاد نمی تواند گربه را در بغلش نگه دارد، ولی هالی اش می تواند. هالی گولایتلی من دلش می خواهد دسته ی بلند سیگار را در هوا بچرخاند و بعد گوشه ی لبش بگذارد. بعضی وقت ها آن قدر گیج می شود که تلفن را داخل صندوقچه می گذارد و کفش پاشنه بلندش را داخل گلدان. هالی دوست دارد عصرهای جمعه در خیابان قدم بزند و شیرینی دانمارکی سق بزند و جواهرات تیفانی را تماشا کند. دوست دارد به اسباب بازی فروشی ها دستبرد بزند. واقعا بعضی وقت ها شما هم به سرتان نمی زند، هوس نمی کنید یک اسباب بازی به درد نخور و مزخرف را داشته باشید، ولی در عین حال آن قدری دست و دل باز نیستید که پنجاه و خرده ای تومان خرجش کنید؟ چون سن شما از اسباب بازی داشتن گذشته! اینجاست که شما باید کودک بهانه گیر درونتان را آماده کنید، ولی هالی آن قدر انرژی صرف نمی کند. هالی یک ماسک پلاستیکی به صورتش می زند و با شیطنت می دود بیرون. می دانید، من همیشه نگران بودم که آن ماتیک و عطری را که در صندوق پایین خانه اش می گذارد، کسی برندارد! حالا مطمئنم خودش قد نصف بند انگشت کوچکش هم اهمیت نمی دهد. ولی خلاصه ی مطلب این که این عصر، از آن عصرهاست، که دلم می خواهد سلانه سلانه با پیراهن بلند مشکی ام در خیابان راه بروم و عینک دودی ام را بزنم، توجهی به کسی نداشته باشم و به نظریه ی «عشق یک قفس است»ِ خودم پافشاری بورزم.
    اگر دلتان می خواهد یک فیلمی ببینید تا عصرتان پر شود، و توانایی دانلود فیلم دارید، یا احیانا این فیلم را در قفسه فیلم هایتان دارید، دریغ نکنید.
    این هم یک دیالوگ که از رگ و ریشه شما را به لرزه دربیاورد:

    پل می شود + و هالی -
    +پس تو قصد داری با خوزه ازدواج کنی؟
    -اون خیلی ثروتمنده
    +ازت خواستگاری کرده
    -مستقیما که نه
    +یعنی اون چهار کلمه رو بهت نگفته؟
    -چی؟
    +با من ازدواج می کنی؟
    -خوزه اینو نگفته
    +الان اینو من دارم ازت می پرسم! با من ازدواج می کنی؟ من دوستت دارم.
    -خب که چی؟
    +خب که یعنی همه چی! من تو رو دوست دارم. تو متعلق به منی.
    -نه آدما آزادن. کسی متعلق به کسی نیست.
    +این طور نیست. آدما به دنیا میان تا جفت شون رو پیدا کنن و متعلق به هم بشن.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی قفس بندازه.
    +من نمی خوام تو رو توی قفس بندازم! می خوام دوستت داشته باشم. می خوام تو منو دوست داشته باشی.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی یه قفس «طلایی» بندازه.
    +می دونی ایراد تو چیه؟ تو بر خلاف اون چیزی که وانمود می کنی یه ترسویی. حاضر نیستی قبول کنی آدما می تونن عاشق هم باشن. چون این تنها شانسیه که برای تجربه کردن خوشبختی واقعی دارن. تو می ترسی که با یه نفر دیگه توی قفس باشی. اما تو همین حالا هم توی قفسی. این قفس واسه تو به بزرگی دنیاست. می دونی چرا؟  چون هرجا که بری هرقدر هم که دور بشی نمی تونی از قفس ترس ات آزاد شی ...





    صرف نظر از اینکه فیلم رو ندیدین و شرایط شخصیت ها رو نمی دونین، با پل موافقین یا هالی؟ دلم می خواد بدونم ...


  • ۴ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

    هجده ساله اید؟ خیر (یادداشت عصر جمعه)

    سالی که ما متولد شدیم مصادف بود ریاست جمهوری آقای خاتمی. و من خودم تازه همین چندسال قبل متوجه شدم، چون اصلا خیالی هم نبود که بخوام بدونم زمان تولدم چه کسی رئیس جمهور بوده. بعد شد 84. پدیده ی محمود احمدی نژاد. و سال 88 ما ده سالمون بود. بی خیال، سرخوش. یادمه جمعه ی انتخابات اثاث کشی داشتیم. آتوسا برام دستبند سبز آورده بود، دایی اش توی ستاد بود و برامون نوار سبز گیر آورده بود که دور مچ مون ببندیم. ده ساله های سبز! خنده دار بود، خب بچه ده ساله هم که نمی فهمه مسلمه خنده داره. عصرش مامان و بابام رفتن رای بدن، من مریض شده بودم. تختم هنوز ملافه و بالش نداشت. روی تشک خشک و خالی دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوارای تازه رنگ شده ی خونه، منتظر برگشتن شون. حوصلم سررفت، نشستم به نقاشی کشیدن. فرداش سبز نبود. گذشت، شد چهارده سالم. یعنی سیزدهِ رو به اتمام. نمی دونم چرا هیچ خاطره ای از انتخابات 92 توی این ذهن وامونده ام نیست؟! فقط یادمه مادر پدرم نرفتن رای بدن. تابستون اون سال همه می گفتن «روحانی مچکریم». عکس مسی هم این ور اون ور(غالبا فیسبوک. بیشتر وقتم توی فیسبوک سپری می شد با تاسف خوردن برای آدمایی که 555 رو کامنت می ذاشتن تا عکس مازراتی شفاف شه) دراومده بود با یه کاغذ «روحانی مچکریم» توی دستش ... !!

    حالا من هیفده ساله ام. هیفدهِ رو به اتمام. و کم دارم تا هیجده سالگی و نمی تونم رای بدم و اینکه با شناسنامه عکسدار برین فقط یه شایعه ست. نشستم روی تخت، مهمون داریم. صبح یارا مریض شده بود. الان بهتره. بابای یکی از بچه ها از ستاد روحانی برامون نوار بنفش آورده بود. مال خودمو دادم به یکی دیگه، نمی دونم کجاست. دارم از خدا می خوام به خاطر یک سالی که کم دارم تا رای دادن، آینده ام تباه نشه. دارم دعا می کنم صبح که از خواب بیدار می شم مثل هشت سال پیش نشه. دارم فکر می کنم انتخابات بعدی بیست و یک ساله ام و معلوم نیست واقعا بیست و یک سالم باشه، یا خیلی بیشتر باشه ... رای اولی های غیر هیجده ساله به نظرم جذاب نبودن. حالا خودم یک رای اولی غیر هیجده ساله خواهم بود. فکر می کنم به بیست و یک سالگی. به چهارسالِ شیرینی که الان، همین لحظه، همین عصرجمعه، داره رقم می خوره. حتی قبل از امتحان معرفی فیزیکم هم اینقدر اضطراب نداشتم.


    +مادر پدرم امسال رای دادن. با اینکه مامان چند مرتبه تکرار کرد فقط به خاطر من این کارو می کنه.

    +ساحل می گه یه درخته. یه درختی که به شاخه هاش بادکنک وصله و توی بادکنک ها آب دریا ریختن. به شاخه های ضخیم تر و جوندارترش هم کتاب آویزونه. منم یه نهالم، کنارش. منتظر اینکه یه کتاب بیفته جلوی پام.

  • ۵ پسندیدم
  • ۱۲ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

    1/ زشت است؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    حالا خوب است یک روز همه حالت تهوع بگیریم بیفتیم بمیریم از این همه روزمرگی؟ کجای دنیا راحت می شود از دلمُرده شدن ما؟ دقت کرده ای ساعت سه روز جمعه چه قدر مزخرف است؟ برای شروع هرکاری یا خیلی دیر شده، یا هنوز خیلی زود است.
    حالا خوب است بگویم، خسته شدم بس که روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی قرمز خانه دراز کشیدم و با گردبندِ سنجاقکم ور رفتم؟ دهانم مزه ی بادام تلخ گرفته. خسته شده ام بس که حالات و مقامات اخوان ثالث را توی دستم گرفتم و خواندم و به ساعت نگاه کردم. آدم هرچه قدر هم که از شاعر مقدس اش بخواند، بالاخره یک جایی خسته می شود دیگر. حس خفگی دست می دهد. انگار بیفتی بین دو عقربه ی ساعت و کم کمَک جان بدهی، خفه شوی. هَمش سنّم فراموشم می شود. یادم می رود چند سالم است. انگار قرن ها گذشته است از آخرین باری که سال تولدم را یک جایی وارد کردم ... فُرم پر کرده بودم؟ سایت کتابخوانی بود؟ خرید اینترنتی بود؟
    بلند شوم؟ باشد، بلند می شوم. غذاها در یخچال کپک زده اند. یک نفر پایین پنجره ی ایستاده و آکاردئون می نوازد ... عصر جمعه ای. همه خوابند. کی گوش می دهد؟ سلطان قلب ها است؟ بله هست. شروع می کنم به زیرلب خواندن. سه چهار نفر در تلویزیون راجع به یک موضوع بی مزه حرف می زنند. فکر کنم سر این بحث می کنند که بردن غذای باقی مانده از رستوران کار خوبی ست یا نه؟ چه قدر همه چیز حل شده و تمام و کمال به نتیجه رسیده که تنها مشکل شان غذای اضافی شان است. عصر جمعه ای. کی سلطان قلب ها گوش می دهد؟
    (سلطان قلبم تو هستی تو هستی ... دروازه های دلم را شکستی ... شکستی ... )
    بیا کتانی های قرمزت را بپوش. مال شانزده سالگی ات است. شانزده سالگی؟ کهنه شده اند. زشت شده اند. بیا عصر جمعه زشت باش، ساعت سه ی بعد از ظهر عصر جمعه بهترین زمان برای زشت بودن است. زشت بودن، نه شروع کاری ست، نه اتمام کاری. بلند می شوم کتانی های قرمز شانزده سالگی را می پوشم. انگار بوی دبیرستان می دهند. بوی ضربه زدن با نوک کفش به نیمکت جلویی و درخواست تقلب برای سوال سیزده (ب). از جلوی آکاردئون نواز رد می شوم. زشت است باهاش بخوانم؟ بله زشت است، پس بخوانم. یک اسکناس سبز می اندازم توی ظرفش و باهاش همخوانی می کنم و بعد هم رد می شوم می روم. زشت است روی جدول راه بروم؟ بله زشت است. خب پس بگذار راه بروم، کتانی ها دلشان شانزده سالگی می خواهد. دست ها به دو طرف باز، قدم به قدم بگذار. مردم نگاه می کنند؟ پس زشت است، ادامه بده. سه عدد اسپری رنگ موی موقتی می خرم. یکی دوتا دختر سیزده چهارده ساله هم هستند. می خواهند امشب بروند مهمانی و فردا صبح رنگ روی موهایشان باقی نمانده باشد. من هم همین امشب می خواهم زشت باشم، شنبه باز می شوم معیار قشنگی ها. بنفش و نارنجی و صورتی. چه قدر به هم نمی آیند. می نشینم روی جدول، هر سه رنگ را با هم به چتری هایم اسپری می کنم. چه قدر زشت است. بلند که شوی، هوا تاریک شده. می روم توی دم دست ترین رستوران. سه تا چیزبرگر. در سه اندازه ی مختلف. کوچک، متوسط، بزرگ. بی توجه به درد عجیبی که سر معده ام فریاد می کند، دوتا و نصفی اش را می خورم. چند کیلو چاق تر می شوی؟ احتمالا سه-چهار کیلو. مهم نیست، امشب شب زشت بودن است. درخواست یک جعبه ی اضافی می کنم تا باقیِ غذا را با خودم ببرم. میز بغلی دو زن چهل و اندی ساله نشسته اند. یکی شان می گوید «زنیکه انگار یادش رفته بود چند سالشه، یادته؟» و دیگری گاز بزرگی به ساندویچش می زند. برایم جعبه می آورند. زن ها یک طوری براندازم می کنند. حالا ساعت ده و نیم است. کمتر از دو ساعت دیگر، شنبه ست. باید مثل خانم ها لباس بپوشم و بروم سرکار، عصری بروم باشگاه وزن کم کنم و بعد هم سنم یادم بیفتد. حالا شب که خواستی بخوابی به یک چیز فکر کن. چه چیز؟ فکر کن کجای دنیا، چه کسی، چرا، معیار زشتی و زیبایی برایمان تعیین کرده است؟ بیا فکر کن، کدام منبع موثقی گفته چاق ها زشتند؟ کدام شان گفته باقیِ غذا را با خود بردن کسر شان است؟ کجایش عیب است آدم گاهی یادش برود سال تولدش را ... «زنیکه یادش برود چند سالش است»؟ قانون است که رنگ موهای یک نفر هماهنگ باشد؟ به چه کسی برمی خورد اگر آدم عصر جمعه ای سلطان قلب ها گوش بدهد؟
    حالا می روم دوش می گیرم تا رنگ موهایم پاک شود. روی کاناپه ی قرمزم دراز می کشم. باقیِ همبرگر را می دهم یک گربه با ولع ببلعد. کتاب اخوان ثالث را برمی دارم، سعی می کنم بخوابم. سعی می کنم آرام بخوابم، که صبح که بیدار می شوم زیر چشم هایم گود نرفته باشد، زشت نباشم. صبحانه کم بخورم، عقربه ی ترازو از شش نرود روی هفت ... حالا سعی می کنم آدم عصر جمعه ای، بشود آدم صبح شنبه ای.


  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶