ماه بالای سر تنهایی ست

در اینجا حادثه ی «مانا» به تکثیر نشسته است

هرکه در این بزم مقرب تر است

1. هربار که به هر دلیلی مجبور شدم، شب بیداری بکشم، صبحش به هرکس که گفتم، با افتخار تام جواب داد که تا دو ساعت بیشتر از من بیدار بوده است. خلاصه که هرگز پیش نیامده، به کسی بگویم تا سه بیدار بوده ام و طرف مقابل، تا ساعت چهار بیدار نمانده باشد. بعد که می پرسم چرا، این پا و آن پا می کند. می گوید نتوانستم بخوابم، یا درس می خواندم، یا پهلو به پهلو شدم، یا کابوس وحشتناکی دیده ام که نگذاشت بخوابم.

2. صبحانه خوردن در بین 80 درصد مردم اطراف من، ننگ است. تا حرف از صبحانه می شود، با انزجار می گویند «وای نه من که اصلا صبحانه نمی خورم». باز که دلیل می پرسی، یا وقت ندارند، یا کلاً اهل صبحانه نیستند. انگار صبحانه نخوردن افتخاری رقیب درکن است. جدیدا شام هم به این لیست اضافه شده. هرکسی که شام نمی خورد، با کلاس تر است. هرکسی که شام و صبحانه نخورد از یاران بهشت است.

3. تمارض. انگار دور و برمان همه تمایل دارند بگویند مبتلا به یک مرض روانی خاص هستند. هرکسی یک مدل بیماری را به نام خودش زده و اصرار دارد که حتما یک مشکل بالینی دارد. تا بحث از مشکلات روحیِ یک شخصِ «واقعا مریض» می شود، این آدم ها خودشان را وسط می اندازند. اینها افرادی هستند که «دمدمی مزاج بودن» را «هیستریک» اعلام می کنند. و لحظه ای فکر نمی کنند که شاید یک فرد به واقع هیستریک آنجا باشد و ...

4. گاهی اوقات که در تلاش هستم تا یکی از مشکلات خانوادگی موقت یا دائمی یا از هر گونه و مدل و رنگ و بو و برنگ را به نحوی بیان کنم، حتما در جمع کسی هست که جمله ام تمام نشده بلند بگوید «خخخخببب باباااا تو چه لوووسی اینکه چیزی نیست من کهههه ... »

5. اگر فشارتان تا به حال نیفتاده حتما یک کاری بکنید. غش کردن خیلی شیک است. دستان تان یخ بزند و بلرزید خیلی شیک است. از تجربه ی غش کردنتان برای دیگران با افتخار گفتن خیلی شیک است.


شاید فقط من مواردی از این قبیل رصد می کنم. شاید شما هم با این جور افراد مواجه شده باشید. فقط به احتمال یک درصد، اگر کسی، از یک جایی، با یک همچین ویژگی هایی این را می خواند، دلم می خواهد بگویم این کار را نکنید. وقتی دیگران از بدبختی شان با شما حرف می زنند، اصرار نداشته باشید که بدبخت تر هستید. اصرار نکنید که الزاما شما بیچاره تر هستید. برای دلداری دادن به دیگران از نداشته های خودتان مایه نگذارید، این اصلا زیبا نیست. این نیست که هرکسی بدبخت تر باشد، خوشبخت تر است. ما همه کم کم می چرخیم و در مسیر بالعکس قرار می گیریم.

هیچ مشکلی با شاد بودن نیست. افسرده بودن افتخار نیست. شب بیدار ماندن، افتخار نیست. آدم های سالم، خوب غذا می خورند و به آن افتخار می کنند. آدم هایی که واقعا از مشکلات روحی و روانی شان رنج می برند، این را از بقیه پنهان می کنند. به آن افتخار نمی کنند.

افتخار جای دیگر است.

افتخار در بدبخت بودن نیست. 

به خودمان احترام بگذاریم.



  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • مانا کالو
    • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

    مراسم بستنِ پنجره

    وقتی برای اولین بار اتاقم را دیدم، طبیعتا باید خوشحال می شدم. و انصافا هم خوشحال شدم. کاغذدیواری هایش صورتی و کاملا مطابق سلیقه ی من-در سن هشت سالگی-بود. ولی ناراحتی دیدنِ تنها یک پنجره ی نصفه و نیمه که به زور هم باز می شد، به خوشحالی ناشی از کاغذیواری های صورتی چربید. من همیشه دلم یک پنجره ی بزرگ و سرتاسری می خواست. حتی گاهی اوقات به سرم هم می زد که کنار پنجره یک طاقچه ی پدر و مادر دار داشته باشم که با کوسن تزئینش کنم و راحت رویش لم بدهم و کتاب بخوانم.
    ولی پنجره ی اتاقم کوچک بود، به قدری که حتی وقتی نگاهش می کردم تنگی نفس می گرفتم و این وسط هیچ مقصری هم پیدا نمی کردم که عصبانیت کودکانه ام را روی سرش تخلیه کنم، چون شهرداری مجوز ساخت پنجره ی بزرگتر را نداده بود.
    مخلص کلام اینکه تمام رویاهایم(حالا نه تمامش، هفتاددرصدش!) برای خانه ی جدید و نشستن پشت میز کنار پنجره و کتاب خواندن با نوازش نسیم خنک و همه و همه دود شد، رفت هوا.
    خرداد بود، اولین تولدم را در خانه ی جدید گرفتیم، و شب داشتم از گرما نفس نفس می زدم. قدم به دریچه ی پنجره نمی رسید، نصفه شب بیدار شدم و بپر بپر کنان از روی تخت توانستم پنجره را باز کنم. صبح که بیدار شدم، آفتاب مستقیم به چشمم می خورد و جریانی از هوای نسبتا خنک هم وسط اتاق رفت و آمد می کرد.
    کم کم مهر پنجره به دلم نشست. اواخر خرداد ماه که می شد، پنجره را باز می کردم و تا آخر تابستان همان طور باز می ماند. دست هم بهش نمی زدم. به ندرت باد خنک را کاملا حس می کردم و غریق حس خوبش می شدم ولی همان هم برای من موهبتی بود.
    اما بستنِ این پنجره همیشه برای من آداب داشته و دارد. این روالِ همیشگی است:
    یکی از شب های اواسط-اواخر شهریور بادی می زند چنان سرد که یک مرتبه لرز می کنم. اما این لرزه فقط برای یک صدم ثانیه است. بعد از این لحظه ی ناب است که می فهمم حالا پاییز نزدیک است و همان شب، با عجله از جا می پرم، روی تخت می ایستم و با دریچه خداحافظی می کنم. خدانگهدارت پنجره ی بندانگشتی، خدانگهدار باد دلپذیر نیمه شب ماه رمضان، خدانگهدار تابستان هزار و سیصد و نود و فلان ...
    این خداحافظی و بستن پنجره مراسم دارد. بسته می ماند تــــــــا وقتی که باد گرما تا زیر خرخره در من قل قل بجوشد و بعد بازش می کنم.
    امسال پنجره را هفته ی اول مهر بستم. هفته ی دوم، یک عصر که مدرسه برگشتم خانه دیدم پنجره باز است. وا رفتم. از شدت عصبانیت صدای حرکت خون در گوش هایم را می شنیدم. بعد رفتم بیرون و پرسیدم چه کسی پنجره ی اتاق مرا باز کرده؟
    بعد بابا گفت من، و من چیزی نگفتم. اصلا تصمیمی هم نداشتم چیزی بگویم، حتی اگر یارا پنجره را باز کرده بود (که محال ممکن است، قدش هنوز نمی رسد، حتی با استمداد از تخت) دلم نمی خواست کسی از آداب و رسوم پنجره بستنِ هرساله ی من باخبر شود.
    با غم و ناراحتی سراغ پنجره ام رفتم. انگار که عزیز مرده ای را نبش قبر کرده باشند. انگار که به خواب زمستانی فرو رفته بود و پتوی گرم و نرم اش را از رویش کشیده بودند، و توی گوشش جیغ زده بودند. ازش معذرت خواهی کردم و دریچه را بستم.
    با اینکه حرفی نزدم، اما از استحکام و طرز سوال پرسیدنم، حساب کار دست همگی آمد. که به هر دلیلی، مشخص یا نامشخص، نباید بی اجازه سمت پنجره ی اتاق من بروند.

    امروز صبح که وارد کلاس شدیم، دیدیم دریچه های کولر را بسته اند، شوفاژها را روشن کرده اند. دیگر واقعا پاییز شده، حتی اگر باران نیاید، حتی اگر سوزِ هوا مزه ی پاییز ندهد. وقتی دریچه ی کولر را روکش می کشند، یعنی دیگر می توانم به پنجره ی عزیزکرده ام ضمانت بدهم که تا خرداد سال آینده باز نخواهد شد.
    بچه ها گرمایی کلاس که غرغرکنان سمت پنجره های بزرگ و سرتاسری کلاس می رفتند، گفتم من خودم پنجره را باز می کنم. درحالی که روی نوک پا ایستاده بودم و پنجره را باز می کردم، در دل بهشان گفتم متاسفم که در مکانی مثل کلاس درس نصب شده اند و نمی تواند به لطف بچه های گرمایی و سرمایی کلاس به خواب زمستانی فرو بروند. حالا مجبورند هرروز با حسرت به دریچه های کولر که پتوی گرم و راحت را پیچیده اند دور خودشان و تا سال آینده نیازی به بیدار شدنشان نیست، نگاه کنند.
    حالا دیگر دلم پنجره ی بزرگ و سرتاسری نمی خواهد. من عاشق دریچه ی فسقلی ام هستم. همین قدر باشد، من به اندازه ی کافی مراقبش هستم.
    ورود تمام و کمالت مبارک سرمای نود و شش.


  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • مانا کالو
    • سه شنبه ۲ آبان ۹۶

    خداحافظ -خمیازه-

    داشتیم از چهلم بابابزرگ برمی گشتیم. زنجفیل رو توی بغلم گرفته بودم و گره های موهای کاموایی اش رو باز می کردم. زنجفیلو، عید هفت سالگی ام مامانم بهم کادو داد. هنوزم دارمش. توی جیب جلویی اش هم آدرس خونه مون رو تا زدم گذاشتم که اگه گم شد، برش گردونن. کاپشن سبزم تنم بود. کاپشن سبزه رو بابا از مشهد آورده بود و چهارسال منتظر مونده بودم تا اندازه ام شه. خلاصه که داشتیم بالاخره برمی گشتیم از چهلم بابابزرگ، از توتکابن. از بوی حلوا و لباس سیاه و همهمه ی خونه ی عمو که پر آدم های مشکی پوش بود.

    شب قبلش، توی اتاق، توی تاریکی، نشسته بودم و جلد ششم آن شرلی روی پاهام باز بود. برق ها رفته بود. ولی نور ماه به قدری بود که بشه باهاش کتاب خوند. اون موقع ها محرم می افتاد اوایل زمستون، هفته ی اول-دوم دی. صدای دسته ی شب تاسوعا که تازه از مسجد راه افتاده بود به وضوح میومد. اونجا شهر کوچیکه، فقط یه مسجد هست. دسته که راه می افته کل شهرو می گرده و همه رو با خودش همراه می کنه. شبیه تهران نیست که. داشتم صدای موزون سنج و طبل رو گوش می دادم و آن شرلی ام رو هم می خوندم. پسرا داد و هوار می کردن که دسته اومده و داشتن از خاله ام اینا و مامان هاشون اجازه می گرفتن که برن زنجیر بردارن.

    فرداش صبح زود راه افتادیم. زنجفیل رو گذاشته بودم توی جیب کاپشن سبزم. مامانم یقه ی کاپشنش رو هی می داد بالا سمت صورتش، که مثلا سردش بود. ولی سرخی بینی اش به خاطر سرما نبود، به خاطر یه چیز دیگه بود. سر مزار هم رفتیم. اونجا قبرستون شهر بالای شهره، عین تهران نیست که مرده هاشون رو بیرون شهر دفن کنن. اونجا مرده ها بالای سر زنده هان. مرده هاشون براشون عزیزن، محترمن. توی هر شهری اون حوالی بری، مزار (قبرستون نه، بهشت زهرا نه، مزار) بالای بالاست. بابا بابابزرگ خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت تهران.

    وسط راه بودیم که عمه ام به بابام زنگ زد. گفت مادربزرگ از صبح چشماشو باز نکرده. صدای نفسش نمیاد. بابا هل شد. فرمون از دستش در رفت، صدای عمه رو نمی شنید، عمه هم که بریده بریده حرف می زد. زنجفیل رو محکم گرفتم دستم. وحشت کرده بودم. یک آن از سرم رد شد که نکنه مادربزرگ فوت شده باشه؟

    بابا از همونجا زنگ زد به اورژانس. فرستادش خونه مادربزرگ. زنگ زد به همه آشناها، دوستاش، همسایه ها ... فرمون ماشین هی از زیر دستش سر می خورد. یادمه که خاله ام زنگ زد، گفت می خواین من بشینم پشت فرمون، بابام قبول نکرد. بابام هیچی نمی گفت، حرفی نمی زد، منم خیالم راحت شد که خبری نشده. بازم انگشتامو کشیدم لای کامواهای زنجفیل. نزدیک زنجان که رسیده بودیم، دیگه تاب نیاورد. ماشین رو نگه داشت. سرش رو چسبوند به صندلی و بلند داد زد ... گریه اش گرفت. ترسیدم. من گریه ی بابام رو ندیده بودم. حتی داد زدنش رو هم نشنیده بودم. زنجفیل رو محکم چسبوندم به خودم. دلم می خواست بهش بگم نترس مامان جون، چیزی نشده. ولی چیزی شده بود. بابا رو که اون طور دیدم، بغض کردم. بالاخره گریه ام گرفت. انگار نخ اشکِ من و بابام به هم وصله. هروقت اون گریه اش بگیره منم گریه ام می گیره. خاله ام با انگشتش اشکم رو گرفت و گفت گریه نکن مانا جون، مادربزرگ که چیزیش نشده.

    خدا می دونه با چه حالی رسیدیم خونه. همه جمع شده بودن. همه سیاه پوشیده بودن. سرکوچه شلوغ بود، اورژانس اومده بود،یه دسته داشت از اون سر کوچه می اومد، ظهر عاشورا بود و مداح هم توی بلندگو داد می زد. صدای طبل میومد. من و مامان جلوتر پیاده شدیم. خواستم از لای جمعیت رد بشم، آستین کاپشنم محکم به در کشیده شد. جای روغن لولای در روش افتاد. دویدیم توی خونه. دلم می خواست هرکی رو که اونجا بود بزنم. چرا از قبل با لباس سیاه اومده بودن؟

    روی تنش یه ملافه ی سفید کشیده بودن. صورتش معلوم نبود. بابا که اومد تو همه رفتن کنار، ملافه رو زد کنار، عمه رو بغل کرد، لرزید. ولی مادربزرگ واقعا بیدار نمی شد، نفس نمی کشید. فکر کردم نشد باهاش خداحافظی کنم. روزای بعد از فوت بابابزرگ هر دوسه روز یکبار می رفتیم توتکابن، برای همین خداحافظی های قبل از سفرمون چندان مفصل نبود. دوشب قبل از تاسوعا هم که می خواستیم برای چهلم بریم توتکابن، خواب آلوده و بداخلاق رفتم خونه ی مادربزرگ تا باهاش خداحافظی کنم. به عمد سرم رو نزدیکش برده بودم تا صورتم رو بوس نکنه، چون اون شب حوصله ی ماچ آبدار نداشتم. خمیازه کشیدم و گفتم خداحافظ. همین. بعد دیگه هیچ وقت ندیدمش. به نظرم ظلمه که آدم آخرین خداحافظی اش این طوری باشه. شایدم خودم به خودم ظلم کردم.

    شب سومش که تموم شد، باید فرداش می رفتم مدرسه. ساعت دو و نیم نصفه شب بود. برای فرداش باید راجع به زکریای رازی تحقیق می بردم. چشم هام از بی خوابی و گریه قرمز قرمز بود، نشستم پشت کامپیوتر به کپی پیست کردن. نفهمیدم کی خوابم برد. بیدار که شدم، دیدمش. به هیچ کس تا حالا نگفتم. ولی من واقعا دیدمش. نشسته بود روی تخت. بغضم گرفت. انگار می دونستم خوابم، ولی ازش پرسیدم منو می بخشی؟ گفت می بخشم.

    فردا عاشوراست، نبودنش می شه هشت سال. ظهر عاشورای سال هشتاد و هشت حس کردم واقعا بزرگ شدم. هشتاد روز متوالی عزاداری، عذاب وجدان خداحافظی نکردن با مادربزرگ، معلم کلاس چهارمم که هرروز بازخواستم می کرد چرا غیبت کردم و باید توضیح می دادم که فلان روز چهلم بابابزرگم بود، بعد مادربزرگم فوت شد، بعد خاکسپاریش بود ... اون همه بچه ی نُه ساله ای که دست کم از بین مادربزرگ پدربزرگ هاشون، سه تاشون زنده بودن ...

    برای من فقط یکی مونده. خدا نگهش داره.

    نوشتم که بگم هنوز هم که عاشورا می شه، انگار برمی گردم به قالب نُه سالگیم. دسته که ظهر عاشورا از کوچه مون رد می شه، ناخودآگاه آمبولانس و جمعیتی رو که پیکر مادربزرگ رو روی دوششون بالا می بردن هم می بینم. دقیقا عین فیلم ها. رد روغن لولای در هم روی کاپشن سبزم موند و دیگه پاک نشد. زنجفیل هم دیگه بوی حلوا و دستمال پاره پاره و گلاب گرفته. اما هنوز هم دخترِ منه.

    نوشتم، چون فردا عاشوراست و من نمی تونم برم بهشت زهرا دیدنش. خواستم اینطوری سالگرد امسالش رو محترم بشمرم. فقط یه چیزی. بعد از اون شبی که گفتم دیدمش، دیگه ندیدمش. برام دعا کنین. بیاد به خوابم. می شه؟

  • ۳ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • شنبه ۸ مهر ۹۶

    اندر فضیلت فایت کلاب

    کسی از داشتن «اختلال تجزیه هویت» لذت نمی برد. ولی گاهی اوقات دلم یک تایلر دردن می خواهد که بالای سرم باشد و محکم بکوبد به سرم. که لوله ی سرد تفنگ را بگیرد روی شقیقه ام، وادارم کند که بروم دنبال علایق خودم. تایلر دردن رئیس پروژه میهم است، غیرممکن است به دنبال آبادانی و سازندگی باشد.

    ولی اگر تایلر دردن بود و وجود داشت، بی شک فایت کلاب تهران را پیدا می کردم، آن قدر خودم با مشت به صورتم می کوبیدم که خون غلیظ بالا بیاورم. آدم یک وقت هایی که هوس اختلال تجزیه هویت می کند. لعنت به راوی غیرقابل اعتماد.

    (کسی فایت کلاب را نخوانده باشد، ندیده باشد، احتمالا متوجه منظورم نمی شود. پس بروید بخوانید، ببینید-ترجیحا بخوانید-و لذت ببرید. سعیکم مشکورا)


  • ۸ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶

    کتاب 100 صفحه ای نمی خواند

    خاطرات زنگ ادبیات به حدی برای من جدی ست که می توانم در زمره ی "خاطراتِ (جای خالی به دلخواه پر شود) محاله یادم بره" قرارش بدهم. جای خالی را زنگ ادبیات پر می کند. می خواستم عنوان پست را هم زنگ ادبیات انتخاب کنم، نشد. حس کردم این خاطره ای که قرار است تعریف کنم عنوان معقول تری ست. (شهرزاد می بینید؟ دیدید معقول خان را به طرز فجیعی کشتند؟ بی ربط بود، فقط یادش افتادم.)

    الآن یادم آمد که جسارتا زنگ ادبیات نبود، زبان فارسی بود. سخت نگیریم، زنگ زبان و ادبیات فارسی! یک متنی بود در درس ویرایش یا امثاله و باید ویرایش می شد. متن از مدیر مدرسه ی جلال آل احمد انتخاب شده بود. دبیر یکی دو نفر را صدا زد، همه گند زدند و به تته پته افتادند و یادشان رفت ویرگول کجا استفاده می شد، "را" ی مفعول باید بعد از خود مفعول بیاید، گزارشات و تلفناً غلط است باید بشود گزارش ها و تلفنی ... حالا. این دبیرِ بنده خدا هم خونش به جوش آمد. با یک دوربین حساس به پرتو مادون قرمز از کلاس ما فیلم برداری می کردید، صورتش را به رنگ قرمز نه چندان ملیحی (!) می دیدید. غرغرکنان گفت "بین درس خوندنتون وقت میارین، یکم کتاب غیردرسی بخونین. خوبه، چشمتون آشنا می شه، همش که درس نیست."

    بعد یکی از آن چهارچشمی هایی (به یپر به پیغمبر توهین نبود، من خودم عینکی هستم، می شود چهارچشم، مزاح بود) که بیست و پنج صدم نقص نمره برایشان به منزله ی خشم وغضب الهی ست، گفت: من اصلا نمی تونم کتاب بخونم. نمی دونم چرا. اصلا ببینم یه رمانی بیشتر از 100 صفحه ست، می ترسم سمتش هم نمی رم. خیلی زیاده!

    در این سکانس، من، در نظر دارید که چهارچشم بودم و هستم، چهارچشم هم قرض می کنم می شوم هشت چشمی. و نگاهش می کنم. معلم ادبیات جزو بنده های برگزیده نیست و دو چشم دارد. ایشان می شود چهارچشم. لب می گزد و هیچ چیز نمی گوید.

    قصد نداشتم معلم بشنود، ولی شنید : منم اگه ببینم 100 صفحه ست معمولا نمی خرمش مگه اینکه تعریفش رو شنیده باشم یا عنوان و خلاصه اش خیلی جذبم کنه. چون 100 صفحه برام کمه.

    اشتباه برداشت نکنید، من ارزش یک کتاب را با تعداد صفحاتش نمی سنجم. می دانم که کار درستی نیست. ممکن است بیست صفحه بخوانیم، قدر بیست سال یاد بگیریم. ولی اکثر کتابخوان ها می دانند 100 صفحه حکم میان وعده را دارد. تا شروعش کنی، تمام شده. کرم کتاب ها که مغزشان دیگر با سرعت نور تحلیل هم می کند، چه بسا 150 صفحه را هم میان وعده بدانند. باز هم می گویم : ارزش یک کتاب را با صفحاتش نمی سنجم. اما محض رضای خدا، 100 صفحه چیست که ازش می ترسند؟! کتاب 100 صفحه ای نمی خوانند چون "زیاد است"؟!

    (فرار حضار)



  • ۶ پسندیدم
  • ۸ نظر
    • مانا کالو
    • دوشنبه ۱۲ تیر ۹۶

    هالی گولایتلی؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    هدف این بود که سر ظهر ساعت دوازده دست به عمل فوق العاده ی پست گذاشتن بزنم، ولی با خودم گفتم (مدل دوبله های گلوری) هی، چرا موکول نکنم به عصر؟ می دونی چند وقته عصر جمعه پست نذاشتی فرزند؟ 

    اولند: وای خدایا خداوندا امتحانا تموم شد، بالاخره یازدهمین سال تحصیل رو بوسیدم و روش یه پتوی کت و کلفت مامانی کشیدم که در بّر گرمای اواخر خرداد-اوایل تیر بسوزه و آتیش بگیره و بعدشم به خاطر اینکه خیلیم باهام بد تا نکرد و حواسش بهم بود، از خاکسترش قنقنوس دربیاد و قبل از اینکه پرواز کنه بره، یکی از پرهاشو بهم بده که هروقت سال دیگه یه جایی حس مرگ و ناامیدی بهم دست داد پرش رو بسوزونم و ازش طلب کمک کنم :) دیشب خواب دیدم امتحان زیست دارم و هفت فصل نخوندم و داشتم برنامه ریزی می کردم که اول چیو بخونم بعد چیو، که یادم افتاد به بی امتحانی دچارم!

    دومند: Home توی هفته نامه ی 488 جیم چاپ شد. هنی هنی هنی (صدایی ست از سر ذوق). اولین مطلبی ست که از اینجانب به چاپ می رسد و این است که نامبرده از شادی در پوست خود نمی گنجد :)

    سومند: حالا این مطلب اصیل عصر جمعه ایست. چند روز پیش که داشتم برای بار پنجم یا ششم صبحانه در تیفانی را می دیدم، به این فکر کردم که ما همه یک هالی گولایتلی در درونمان داریم. هالیِ من بال بال می زند که گربه ی نارنجی بی اسمش را بغل بگیرد و زیر باران به خودش بفشارد. مانا زیاد نمی تواند گربه را در بغلش نگه دارد، ولی هالی اش می تواند. هالی گولایتلی من دلش می خواهد دسته ی بلند سیگار را در هوا بچرخاند و بعد گوشه ی لبش بگذارد. بعضی وقت ها آن قدر گیج می شود که تلفن را داخل صندوقچه می گذارد و کفش پاشنه بلندش را داخل گلدان. هالی دوست دارد عصرهای جمعه در خیابان قدم بزند و شیرینی دانمارکی سق بزند و جواهرات تیفانی را تماشا کند. دوست دارد به اسباب بازی فروشی ها دستبرد بزند. واقعا بعضی وقت ها شما هم به سرتان نمی زند، هوس نمی کنید یک اسباب بازی به درد نخور و مزخرف را داشته باشید، ولی در عین حال آن قدری دست و دل باز نیستید که پنجاه و خرده ای تومان خرجش کنید؟ چون سن شما از اسباب بازی داشتن گذشته! اینجاست که شما باید کودک بهانه گیر درونتان را آماده کنید، ولی هالی آن قدر انرژی صرف نمی کند. هالی یک ماسک پلاستیکی به صورتش می زند و با شیطنت می دود بیرون. می دانید، من همیشه نگران بودم که آن ماتیک و عطری را که در صندوق پایین خانه اش می گذارد، کسی برندارد! حالا مطمئنم خودش قد نصف بند انگشت کوچکش هم اهمیت نمی دهد. ولی خلاصه ی مطلب این که این عصر، از آن عصرهاست، که دلم می خواهد سلانه سلانه با پیراهن بلند مشکی ام در خیابان راه بروم و عینک دودی ام را بزنم، توجهی به کسی نداشته باشم و به نظریه ی «عشق یک قفس است»ِ خودم پافشاری بورزم.
    اگر دلتان می خواهد یک فیلمی ببینید تا عصرتان پر شود، و توانایی دانلود فیلم دارید، یا احیانا این فیلم را در قفسه فیلم هایتان دارید، دریغ نکنید.
    این هم یک دیالوگ که از رگ و ریشه شما را به لرزه دربیاورد:

    پل می شود + و هالی -
    +پس تو قصد داری با خوزه ازدواج کنی؟
    -اون خیلی ثروتمنده
    +ازت خواستگاری کرده
    -مستقیما که نه
    +یعنی اون چهار کلمه رو بهت نگفته؟
    -چی؟
    +با من ازدواج می کنی؟
    -خوزه اینو نگفته
    +الان اینو من دارم ازت می پرسم! با من ازدواج می کنی؟ من دوستت دارم.
    -خب که چی؟
    +خب که یعنی همه چی! من تو رو دوست دارم. تو متعلق به منی.
    -نه آدما آزادن. کسی متعلق به کسی نیست.
    +این طور نیست. آدما به دنیا میان تا جفت شون رو پیدا کنن و متعلق به هم بشن.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی قفس بندازه.
    +من نمی خوام تو رو توی قفس بندازم! می خوام دوستت داشته باشم. می خوام تو منو دوست داشته باشی.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی یه قفس «طلایی» بندازه.
    +می دونی ایراد تو چیه؟ تو بر خلاف اون چیزی که وانمود می کنی یه ترسویی. حاضر نیستی قبول کنی آدما می تونن عاشق هم باشن. چون این تنها شانسیه که برای تجربه کردن خوشبختی واقعی دارن. تو می ترسی که با یه نفر دیگه توی قفس باشی. اما تو همین حالا هم توی قفسی. این قفس واسه تو به بزرگی دنیاست. می دونی چرا؟  چون هرجا که بری هرقدر هم که دور بشی نمی تونی از قفس ترس ات آزاد شی ...





    صرف نظر از اینکه فیلم رو ندیدین و شرایط شخصیت ها رو نمی دونین، با پل موافقین یا هالی؟ دلم می خواد بدونم ...


  • ۴ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

    عقایدم در رابطه با تن ماهی و حامد بهداد و آموزش پرورش

    اولند : ما شمالیا تن ماهی برامون کسر شأنـه. انگار داری نسخه ی تقلیدبرداری شده از ماهی تناول می کنی. به قول یکی از دوستان تن ماهی فیک می زنه، ما اوریجینالیم. (اون پوزخنده که خودتون می دونین).

    دومند : این قدر حامد بهداد رو توی همه فیلما عصبی دیدم، وقتی توی یه فیلمی عصبی نیست، من عصبی می شم که چرا عصبی نیست. عجب. اسیر شدیم. (فیلمشم نیمه شب اتفاق افتاد بود، هیچ تعصب و غیره ای هم روی جناب بهداد نیستا ... نه نه اصلا ... برای شما)

    سومند: در رابطه با سوالات لو رفته ی نهایی زنگ زدم آموزش پرورش. پنج بار از این سمت فرستادنم به اون سمت، به حدی که حس «آهای دختر چوپون» بهم دست داد. یعنی پنج دفعه به من شماره دادن و درحالی که بار سوم تا میانه صحبتهایی رو که قراره بخونین، خدمتشون عرض کرده بودم، خانوم یه خمیازه ای کشید و گفت خب تو چرا زنگ نمی زنی به خود آموزش پرورش تهران؟ خلاصه که پنجمین نفر جواب داد. می گم از حوزه ی ما یه عده ای سوالای شیمی رو داشتن. می پرسه یعنی چی داشتن؟ می گم داشتن دیگه خریدن برادر. می گه خب از کجا؟ می گم از اینترنت و تلگرام و همین جاها من دیگه پیگیری نکردم ... (در پشت صحنه می گم زنگ زدم به شما که پیگری کنید ولی برادر می پره وسط حرفم و جملات بعدی که قراره بخونید رو می فرمایند) خب می خواستی پیگیری کنی شما دیگه ... ! می گم حالا چی می شه؟ یه کاری می کنین بلکه جگر من کمتر بسوزه؟ می گه خب حالا یه کاریش می کنیم. نمی دونی چند خریدن؟ می گم اخصاصی اینقدر تومن عمومی این قدر. می گه آها آها ... خب ... ! و طوری با هیجان گفت که حس می کنم در حال حاضر خودش در حال خرید و فروش سوالات به نرخ روزه، از من فقط به عنوان منبع موثق اطلاعات استفاده کرد. -_-. کلا می خوام بگم در این حد جالبه شرایط ما. که همچنان که عین «دختر چوپون» از این «سو» می ریم به اون «سو» باید خودمون هم دنبال سوالای لو رفته باشم. همه دارن می خرن ... اَو ... شما دارین کار درستو می کنین؟ زشته خب. باید بلد باشین یه مواقعی هم زیر آبی برین  (که شامل 97.8 درصد مواقع می شه)


    +پستم قرار بود سه خط بشه. نمی دونم چی شد. اما در مورد ارتباط موضوعات از اول قرار بود همین قدر مرتبط و هماهنگ باشن. همردیف تر از تن ماهی و بهداد و آموزش پرورش پیدا نمی کنین، گشتم نبود نگرد نیست :)

    +میشه یه موضوع دیگه هم بگم؟ قول می دم بعدش سکوت اختیار کنم. من از زمین شناسی متنفرم. اَخ. *بلورهای ارتوکلاز، پلاژیوکلاز سدیم دار و کلسیم دار، مسکوویت و کوارتز-و اون وسط به خاطر بعضی دوستان منفعت طلب بلور زبرجد-بالا می آورد*

  • ۱۲ پسندیدم
  • ۱۳ نظر
    • مانا کالو
    • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶

    #بدن_من

    بدن من اسم چالشیه که این روزا خیلی فراگیر شده و من حتم دارم که شما هم دیدین. اما اولین باری که توی یه وبلاگ دیدمش، وبلاگ جیغ صورتی بود. من هم ترجیح دادم توی وبلاگم در این رابطه بنویسم تا توی اینستاگرام :)

    برای من، مسئله ی خجالت کشیدن از بدنم، از سیزده چهارده سالگی شروع نشد. حتی از هفت هشت سالگی هم شروع نشد. از روزی شروع شد که می رفتم مهد کودک، تازه پنج سالم شده بود. یه مشکلی وجود داره، و اونم اینه که من یک قسمت از ساق پام قبل از تولد درست شکل نگرفته، نه که در ظاهر مشکلی وجود داشته باشه. حتی وقتی راه می رم هم چیزی مشخص نیست. اما وقتی لی لی می رفتم، انگار یه زائده ای روی ساق پام جلو و عقب می رفت. بهش می گن عارضه ی ورم ساق پا. یه روز هم که دامن پوشیده بودم و داشتیم توی حیاط مهد لی لی بازی می کردیم، یه مرتبه یکی بهش اشاره کرد: پاشو ببینین! و تا قبل از اینکه اون بچه حرفی زده باشه، کسی متوجه این مشکل نمی شد. اون قدر خجالت کشیدم که نزدیک بود گریه ام بگیره. هنوز یادمه پشت گوش هام چه قدر داغ شده بود ... بعدش که رفتم خونه، به مامانم گفتم دیگه دامن نمی پوشم. این طوری بود که پرونده ی دامن پوشیدنِ من بسته شد. چون خجالت می کشیدم کسی ساق پام رو ببینه.

    بعدش مسئله ی وزنم بود. بزرگتر که شدم، وزنم برام خیلی مهم شد. چون همه دور و بریام و همسن و سال هام لاغر و باریک بودن، من چاق نبودم. وزنم متوسط بود. بی ام آی ام توی اون سن بیست و سه بود. ولی کم کم با وجود اون همه آدم استخوانی، بهم تلقین شد که چاقم. وقتی روی شونه ام دست می کشیدم، کاملا گرد بود. به شونه ی بغل دستی ام که می کوبیدم تا صداش بزنم، می تونستم فرورفتگی استخوان سرشانه اش رو حس کنم. فکر کردم چرا من این طوری نیستم؟

    از وقتی وارد دبیرستان شدم، داشتم سعی می کردم وزن کم کنم. 60 کیلو بودم و به تناسب قد اون موقع و سن و سالم، چاق نبودم. و سال بعدش می تونم بگم مریض شدم. درس که می خوندم خود به خود بعد از امتحاناتم، یکم وزنم کم تر می شد، تصمیم گرفتم بین امتحانام غذا هم کمتر بخورم که یک تیر و دو نشون بشه. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه مریض شدم، صبح های امتحان حالم بد می شد، لب به هیچی نمی زدم. موهام می ریخت و دو دفعه هم طی سه ماه غش کردم. برای منی که سابقه نداشت. دلم می خواست ترقوه ام معلوم باشه، دلم می خواست وقتی می بیننم نگن تپل. بگن چه قدر لاغر شدی.

    الان که چندسالی از اون روزا می گذره. بی ام آی ام شده 20. وزنم 54 گاهی اوقات 55. الان دست که به کتفم می کشم، فرورفتگی استخوانم میاد زیر دستم. الان تقریبا همونیم که چندسال پیش می خواستم. به زور زینک، رشد موهام برگشت به حالت اولش. الان اونقدر درس می خونم که وقت ندارم به این چیزا فکر کنم و حتی اگر نخوام آخر هر ترم لاغرتر از قبل می شم. بله، و بهم هم می گن چه قدر لاغر شدی.

    اما لذت آن چنانی ندارن. الان فهمیدم که چه قدر خودم رو، بدنم رو، مانا رو ناراحت کردم. اون همه بهش صدمه رسوندم به خاطر چند کیلو این ور اون ور تر. بعضی آدما از «خود» شون می ترسن. از خودشون فرار می کنن. برای همین سعی می کنن اونایی رو که خودشون رو دوست دارن، درهم بشکنن. با جمله های مزخرفی از قبیل چه قدر چاق شدی، پیر شدی، موهات ریخته ...

    به نظرم یه روزی باید برسه که همه خودمونو دوست داشته باشیم. که دیگه قبل از اینکه بخوایم عکسمون رو یه جایی منتشر کنیم، صددفعه همه جاش زوم نکنیم که مبادا یه جایی چاق افتاده باشیم، یا خیلی لاغر، یا خیلی زشت، یا ...

    هیچ کس اینجا معیار تعیین نمی کنه. خودمونو داغون نکنیم. خودمونو دوست داشته باشیم. من دارم سعی می کنم خودمو دوست داشته باشم. و امید دارم که می تونم دوست داشته باشم. با وجود اینکه بعضی شب ها، نصفه شب از خواب بیدار می شم ساق پام تیر می کشه، یاد چیزای چندان خوبی نمی افتم. ولی به نظرم باید قهر بودن با بدن مون رو بذاریم کنار ... آهسته آهسته ...



  • ۱۶ پسندیدم
  • ۱۵ نظر
    • مانا کالو
    • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶

    قدرت برند خوانی

    یک انجمنی هم داشتیم تحت عنوان «چهارشنبه ها بنفش می پوشیم» و همان طور که از اسمش برمی آید، چهارشنبه ها بنفش می پوشیدیم، یک کیک خامه ای هم هر سه شنبه شب می پختیم و رویش را با انواع انگور-صدالبته انگور بنفش-و گل های یاسی و صورتی ساخته شده از فوندانت، تزئین می کردیم. اگر دست بگذارید روی گویِ غیبگوی گوگل و بپرسید «ای گوگل دانا، روانشناسی رنگ بنفش چیست؟» جواب می آید که رنگ اعتماد به نفس است، رنگ توجه به خود، غرور و شکوه. همچنین این رنگ، رنگ رویایی و زنانه ای هم هست، پس نتیجه می شود فمینیسم هم ته چاشنی انجمن «چهارشنبه ها بنفش می پوشیم» بود ...


    +یه قسمتی از متنیه که با عنوان احضار روح نوشتم. اگه دلتون خواست توی ادامه مطلب بخونین :)

    امروز صبح داشتیم خرامان خرامان می رفتیم امتحان بدیم. داشتم شیشه ی ماشین رو بالا می کشیدم، چشمم افتاد به تابلوها و سردرهای شیک و چراغونی مغازه ها. یه تابلونویسی هست سر میرداماد، اسمش «طراحان» ـه. خیلی خوش خط و تمیز اسم مغازه بالاش نوشته شده و حتی سرصبح هم چراغ هاش به ملایمت رنگ عوض می کنن. یکم برین جلوتر می رسین به ال سی وایکیکی شریعتی، با لوگوی معروفش. فکر کردم بچه که بودم، تازه خوندن یاد گرفته بودم، خوندن سردر مغازه ها خیلی برام جذاب بود. یعنی تبدیل شده بود به یه سرگرمی، یه مدت اونقدر سرگرم خوندن اسم مغازه ها می شدم که یادم می رفت دم به دقیقه از مامانم بپرسم پس چرا نمی رسیم؟ کی می رسیم؟ چه قدر مونده؟

    بعد اگه برندِ سردر یه فروشگاهی خیلی قر و قمیش داشت و پیچ و تاب خورده بود، انگار مغزم داغ می کرد. نمی تونستم بخونمش. اعصابم خرد می شد. همین میرداماد که گفتم ... در نظرش بگیرین. یکم جلوتر از «طراحان» یه آژانس مسافرتی هست به اسم «گرامیان» . با تابلوی قرمز چشمگیر. دقت که می کنین دوتا نقطه ی «یـ» افتاده بالای شکم جلوآمده ی «ن» و نقطه ی «ن» رفته بالای کرسیِ «یـ». حالا قشنگ هست یا نه، من نمی دونم، تخصصی در گرافیک و طراحی برند و غیره ندارم و سردرنمیارم :) حالا من تا وقتی دوازده سالم بود این تابلو رو می خوندم «گرامنات» دقیقا به همون دلیلی که در بالا توضیح دادم. هی هم ذهنم درگیر می شد که این دیگه چه اسمیه؟! اسم قحطی بود؟؟

    یا مسئله ی مهم دیگه ای که همیشه منو مشغول می کرد، لوگوی کوکاکولا بود. یه شب که شمال بودیم، یکی از اقوام کاغذ دور نوشابه رو جدا کرد و برعکس زیر نور گرفت، گفت می دونستین برعکس بخونین می شه «لا محمد لا مکه؟». و کاغذ نوشابه دست به دست دور سفره می گشت و همه زیر نور لامپ تماشاش می کردن، نچ نچ می کردن و به وجد میومدن. منم هی از پیش فلانی می پریدم پیش اون یکی فلانی تا پدیده ی قرن رو بین دستهایش زیر نور لامپ ببینم، ولی الله وکیلی چیزی رو که اونها می دیدن، من نمی دیدم! هرچی زور زدم نشد ببینم. و یک شب هم که چندسال پیش قرار بود کوکاکولا لوگوش رو روی ماه بندازه، سرم درد گرفت بس که فکر کردم اگر یکی یک جای دنیا آینه بگیره جلوی ماه، برعکسش رو می خونه. حالا بماند که کل این ماجرای ماه و کوکاکولا شایعه بود!

    منظور اینکه این پیچدگی برندهای جهانی یا حتی داخلی همیشه منو درگیر می کردن. صبح یه لحظه یادش افتادم. آدم قبل امتحان به چه چیزا که فکر نمی کنه :)خلاصه اگه یه روزی قرار شد یه برندی طراحی کنین، نقطه های کلمات رو سرجاشون بذارین، یه موقع رشته های فکر یه بچه ی شیش هفت ساله طوری به هم گره می خورن که تا ده سال دیگه هم نمی شه بازشون کرد :)

    +عکسه حس خوبی نمی ده؟ بی ربط به متن. شایدم چندان بی ربط نباشه. حس خوب، حس خوبه، بفرستیم و دریافت کنیم :)



  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • مانا کالو
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    هجده ساله اید؟ خیر (یادداشت عصر جمعه)

    سالی که ما متولد شدیم مصادف بود ریاست جمهوری آقای خاتمی. و من خودم تازه همین چندسال قبل متوجه شدم، چون اصلا خیالی هم نبود که بخوام بدونم زمان تولدم چه کسی رئیس جمهور بوده. بعد شد 84. پدیده ی محمود احمدی نژاد. و سال 88 ما ده سالمون بود. بی خیال، سرخوش. یادمه جمعه ی انتخابات اثاث کشی داشتیم. آتوسا برام دستبند سبز آورده بود، دایی اش توی ستاد بود و برامون نوار سبز گیر آورده بود که دور مچ مون ببندیم. ده ساله های سبز! خنده دار بود، خب بچه ده ساله هم که نمی فهمه مسلمه خنده داره. عصرش مامان و بابام رفتن رای بدن، من مریض شده بودم. تختم هنوز ملافه و بالش نداشت. روی تشک خشک و خالی دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوارای تازه رنگ شده ی خونه، منتظر برگشتن شون. حوصلم سررفت، نشستم به نقاشی کشیدن. فرداش سبز نبود. گذشت، شد چهارده سالم. یعنی سیزدهِ رو به اتمام. نمی دونم چرا هیچ خاطره ای از انتخابات 92 توی این ذهن وامونده ام نیست؟! فقط یادمه مادر پدرم نرفتن رای بدن. تابستون اون سال همه می گفتن «روحانی مچکریم». عکس مسی هم این ور اون ور(غالبا فیسبوک. بیشتر وقتم توی فیسبوک سپری می شد با تاسف خوردن برای آدمایی که 555 رو کامنت می ذاشتن تا عکس مازراتی شفاف شه) دراومده بود با یه کاغذ «روحانی مچکریم» توی دستش ... !!

    حالا من هیفده ساله ام. هیفدهِ رو به اتمام. و کم دارم تا هیجده سالگی و نمی تونم رای بدم و اینکه با شناسنامه عکسدار برین فقط یه شایعه ست. نشستم روی تخت، مهمون داریم. صبح یارا مریض شده بود. الان بهتره. بابای یکی از بچه ها از ستاد روحانی برامون نوار بنفش آورده بود. مال خودمو دادم به یکی دیگه، نمی دونم کجاست. دارم از خدا می خوام به خاطر یک سالی که کم دارم تا رای دادن، آینده ام تباه نشه. دارم دعا می کنم صبح که از خواب بیدار می شم مثل هشت سال پیش نشه. دارم فکر می کنم انتخابات بعدی بیست و یک ساله ام و معلوم نیست واقعا بیست و یک سالم باشه، یا خیلی بیشتر باشه ... رای اولی های غیر هیجده ساله به نظرم جذاب نبودن. حالا خودم یک رای اولی غیر هیجده ساله خواهم بود. فکر می کنم به بیست و یک سالگی. به چهارسالِ شیرینی که الان، همین لحظه، همین عصرجمعه، داره رقم می خوره. حتی قبل از امتحان معرفی فیزیکم هم اینقدر اضطراب نداشتم.


    +مادر پدرم امسال رای دادن. با اینکه مامان چند مرتبه تکرار کرد فقط به خاطر من این کارو می کنه.

    +ساحل می گه یه درخته. یه درختی که به شاخه هاش بادکنک وصله و توی بادکنک ها آب دریا ریختن. به شاخه های ضخیم تر و جوندارترش هم کتاب آویزونه. منم یه نهالم، کنارش. منتظر اینکه یه کتاب بیفته جلوی پام.

  • ۵ پسندیدم
  • ۱۲ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶