اولین دوست صمیمی

این نوشته برای چالش بلاگردون نوشته شده. به دعوت نسرین عزیزم.

3>

-----------

 

گمان می‌کنم من همیشه یک مادر هستم، حتی اگر هرگز بچه‌دار نشوم. به مراتب پیش آمده که اشتباها دیگران به هنگام صدا زدن اسمم دچار سکته زبانی شوند و به جای مانا صدایم کنند "مامان". در دبستان که خاله‌بازی می‌کردیم، من هرگز نقشی جز مادر نداشتم. حتی اگر میخواستم هم نقش دیگر به من نمی‌دادند. به خاطر دارید که در یکی از صحنه‌های سریال فرندز چندلر درباره مانیکا می‌گوید "او بدون بچه داشتن، حتی همین لحظه هم مادر است".

حالا هروقت تصور می‌کنم که کسی مرا واقعا "مامان" صدا بزند و اشتباه زبانی هم نباشد و نقش هم بازی نکند، بلکه رسما و حقیقتا مرا به عنوان مادر بشناسد، قلبم محکم‌تر می‌کوبد.

پسرم را از روی نیمکت تماشاچی تشویق می‌کنم، وقتی هنگام برف بازی سمتم می‌دود محکم او را به خودم فشار می‌دهم و لبه‌های کلاهش را پایین می‌کشم و او با سماجت دوباره کلاه را عقب می‌زند. باهم روی پشت بام خانه یک بادنما درست می‌کنیم. شاید برای تولدش ماکت هواپیمایی را که ماه‌هاست از پشت ویترین تماشا می‌کند بخرم. بعد که با پدرش پشت میز می‌نشینند و با دقت تکه‌های ماکت را به هم می‌چسبانند با عشق نگاهشان می‌کنم. به او دوست داشتن و دوست داشته شدن را یاد خواهم داد.

وقتی با پدرش به کلاس ورزش برود، با دخترم زیر آفتاب روی چمن‌ها می‌نشینیم و نقاشی می‌کشیم. پشت میز آشپزخانه یک چهارپایه می‌گذارد و از من خواهش می‌کند که کاری را هم به او بسپارم. باهم کیک فنجانی می‌پزیم و مادامی که منتظر پختن کیک هستیم، پشت پیانو می‌نشینیم و مری بره ی کوچکی داشت می‌نوازیم. او دوست دارد سر از منشا هرچیزی دربیاورد. گاهی اسباب بازی های قدیمی و از کارافتاده را باهم کند و کاو میکنیم. گاه گداری مهرم را از کیفم درمی‌آورد و وانمود می‌کند مشغول نسخه نوشتن است و مهر را محکم پای نسخه فرضی می‌کوبد.

صبح‌ها پیش از رفتن از خانه، ما، من و همسرم، یک معما، پازل، مسئله ی شطرنج یا داستان نیمه کاره روی در یخچال می‌چسبانیم و عصرها جواب‌هایی را که با خط کج و کوله و کودکانه نوشته شده می‌خوانیم.

آنها را دوست خواهم داشت و سعی میکنم پیش از هرچیزی برای آنها رفیق باشم. که شاید امید بیراهی نباشد اگر جایی بگویند "اولین دوست صمیمی من مامانم بود".

  • مانا .
  • شنبه ۲۵ بهمن ۹۹

تویی خودِ خود عشق

"اهل کدوم دیاری

کجا تو خونه داری

که قبله گاهم اونجاست

هرجا که پا میذاری ... "

 

خانه یک بهارخواب بزرگ داشت که تقریبا خالی بود. تنها یک فرش دستباف قرمز پاخورده کف زمین پهن شده بود و لاغیر. آنجا کنار پنجره روی یک تشک دراز می کشیدم و منتظر می ماندم تا مادربزرگ از خواب بیدار شود. بعد که بیدار می‌شد، باهم به آشپزخانه می رفتیم. در راهروی منتهی به آشپزخانه وادارش می کردم که پاهایش را دقیقا روی خود کاشی ها بگذارد، هرکسی که پایش را روی خطوط می گذاشت میباخت. همیشه بازی را می باخت و من به رویش نمی آوردم، ولی بعدها فهمیدم به عمد می باخت تا من خوشحال شوم.

خانه از آن خانه های قدیمی بود، یک پنجره چوبی به سمت اتاق غذاخوری باز می شد. همیشه روی چارچوب پنجره می نشستم و منتظر می ماندم تا برایم چایی شیرین بیاورد. بعد صبحانه، یک چهارپایه کنار اجاق گاز می گذاشتم و روی آن می ایستادم. باهم ناهار می پختیم و چقدر کیف میکردیم. چقدر می خندیدیم.

بعد در ایوان جانمازش را پهن می کرد و نماز می خواند. مهره های سفید و براق تسبیح تق تق کنان روی یکدیگر می لغزیدند. من کنار جا نمازش قوری و فنجان پلاستیکی می چیدم تا بعد نماز فنجان خالی را سر بکشد و از چای خوش عطر و لب سوز من تعریف کند.

بعد از ناهار، منتظر می ماندیم تا رنگین کمان شروع شود. از "پنگول" خوشش نمی آمد، بهش می گفت "اون گربه هه که خیلی حرف میزنه". بعد از ظهر که خورشید رفته رفته رو می گرفت، پرده های پاسیو را کنار می زد و کمکم می کرد سوار تاب شوم.

آنقدر تاب بازی می کردم تا مامان و بابا از سرکار بیایند و برویم خانه.

روزها مثل هم بودند، از صبح تا غروب. اما من حتی یک بار هم احساس خستگی نمیکردم. برای زمانی بهترین رفیق من مادربزرگم بود و حالا من بی نهایت دلتنگ آن روزگارم.

 

  • مانا .
  • پنجشنبه ۲۵ دی ۹۹

یک خاطره از بهار بشنوید

از پله‌هایی که منتهی به پشت بام می‌شد بالا رفتم. راه پله تاریک بود و چراغ‌ها سوخته. همسایه‌ی قبلی کالسکه بچه‌اش را در چارچوب پاگرد جا گذاشته بود. صدای خرخر آرامی از زیر بالشتک‌های کالسکه شنیدم. سه بچه‌گربه بودند. ضعیف و لاغر. از شدت سرما بدن‌های کم‌مو و ظریفشان می لرزید.

روی پله نشستم و یکیشان را روی پایم گذاشتم. حتی جان نداشت بترسد. فرار کند یا خودش را برای گرم شدن زیر ژاکتم بکشاند. نگران بودم بمیرد.

نفسم زیر ماسک بند آمده بود، هنوز عادت به ماسک زدن نداشتم. خاله از پایین راه پله میپرسید که آن بالا چه خبر است و چرا پایین نمی‌آیم؟

چشم‌هایم را بستم و با خودم فکر کردم دلم نمیخواهد هیچ وقت پایین بروم. دلم نمیخواهد از این تاریکی بیرون بیایم. خاله بعد از یکی-دو بار صدا زدن، بیخیال شد و در را بست. بچه گربه سخت نفس میکشید. ساعت‌ها او را زیر ژاکتم پنهان کردم و بعد که دیدم دیگر بدنش نمی‌لرزد از جا بلند شدم.

خواهر برادرهایش به مراتب ضعیف تر از خودش بودند. همچنان، پناه گرفته به زیر بالشتک های کالسکه، می لرزیدند.

به خانه که برگشتم عصر شده بود. بیرون طوفان بود، طوفان بهاری. لباس‌هایم را که در ماشین لباسشویی می‌انداختم به بابا گفتم که یک بچه‌گربه در راه پله پشت بام رو به مرگ است. با سرنگ و یک کاسه شیر سراغش رفت. من در رخشورخانه را بستم و چراغ را خاموش کردم. در فضای تاریک رخشورخانه، میان قفسه‌های پودر کیک و قوطی‌های ادویه، بوی پودر لباسشویی، کف زمین نشستم و با خودم فکر کردم هرجای دنیا که باشم یک کنج تاریک برای خودم پیدا میکنم تا دلم آرام شود. 

اگر روزی گم شدم، مرا در یک گوشه‌‌ی تاریک پیدا کنید. البته، ناگفته نماند که من گم شدن را دوست دارم، ترجیحا اجازه دهید پیدا نشوم.

 

*پاورقی: ما از سه بچه گربه، دوتایشان را نجات دادیم و در سلامت کامل از ساختمان ما بیرون رفتند. اگر آنها را دیدید، سلام مرا بهشان برسانید.

 

  • مانا .
  • يكشنبه ۲۳ آذر ۹۹

به خانه برمی‌گردی

زن جوان از خواب بیدار می‌شود. موهای بلندش را از پشت یقه پیراهنش بیرون می‌آورد و جلوی آینه آنها را مرتب می‌کند. شتاب‌زده صورتش را آرایش می‌کند و برای رفتن حاضر می‌شود. دستهایش را به دو طرف در جیپ می‌گیرد و هیکلش را بالا می‌کشد تا روی صندلی بنشیند. آینه را که تنظیم می‌کند لحظه‌ای به خطوط فرورفته کنج چشمش نگاه می‌کند و بعد فورا چشم از آینه برمی‌دارد.

راهیِ شهرک می‌شود و در جاده برای خودش آهنگ می‌گذارد. عقربه های ساعت مچی ساعت هشت را نشان می دهند، اما آفتاب چنان شاخ و شانه می‌کشد که گمان می‌کنی سرظهر است.

دیگران در میانه میدان شهرک چادر را برپا کرده اند. زن «سلام، خسته نباشید» گویان وارد می‌شود و همه با او خوش و بش می‌کنند. بند انگشت‌هایش را می شکاند و کف چادر، پشت چهارپایه کوچک می‌نشیند. بچه‌های قد و نیم‌قد، جلوی میز صف کشیده‌اند. یک به یک منتظر می‌مانند تا زن فلز سرد استتوسکوپ را روی قفسه سینه و کتف‌شان حرکت دهد و ازشان بخواهد که نفس عمیق بکشند. برخی با صدایی گوشخراش سرفه می‌کنند. ملتمسانه از زن می‌پرسند «دارو که بخوریم خوب میشیم؟» و زن با قطعیت پاسخشان می‌دهد که «بله که خوب میشین. همه خوب میشن».

با تردید نگاهش می کنند:«قول؟» «قول».

در تاریکی شب از روی سفره‌ی وسط میز چند کلوچه محلی قایمکی برمی‌دارد. با همه خداحافظی می‌کند. صف بچه‌ها تمام شده. چراغ خانه‌ها تک و توک روشن می‌شوند و از دورها بچه‌ای گریه می‌کند. سوئیچ را می‌چرخاند و با خود فکر می کند که صدای گریه‌های شبانه‌ی دردناک و دلخراش بچه‌ها نسبت به یک ماه قبل کمتر شده.

پا را روی پدال گاز می‌فشارد و با نهایت سرعت از شهرک دور می‌شود. او از رانندگی در شب هراسی ندارد.

پیش از رفتن به خانه یک شیشه مربای آلبالو می‌خرد. در خانه با لذت کلوچه و مربا می‌خورد تا قارو قور شکمش ساکت شود. پشت بندش دو قرص مسکن را به زور فرو می دهد و گردن دردناکش را کمی به چپ و راست حرکت می‌دهد. صدای جابجایی مهره‌های پشت گردنش به ترق و تروق سوختن هیزم در آتش می‌ماند.

چراغ‌ها را خاموش می‌کند و پیش از اینکه زیر پتو برود، چند ثانیه‌ای به رخت خواب خیره می‌ماند. بعد آرام زیر پتو می‌خزد و دختر کوچک را بغل می‌گیرد. دختر موهایش را از پشت با دقت بافته و پلکهایش را محکم به هم می‌فشارد. انگار که کابوس می‌بیند. زانوها را در شکم کشیده و موقع نفس کشیدن دل می‌زند. کنج چشم‌هایش خبری از چروک نیست. گردن درد که ندارد، شاید درد دیگری داشته باشد.

زن موهای او را پشت گوشش می‌دهد و زمزمه می‌کند

«همه چی درست می‌شه».

«همه خوب میشن؟»

«همه خوب میشن».

«همه ی اون بچه ها که خوب نمیشن. تو هرشب صدای گریه از خونه ها می شنوی».

«ولی بالاخره یک روز همه‌شون خوب میشن. همه شون بدون درد نفس می‌کشن».

«قول؟»

«قول».

  • مانا .
  • دوشنبه ۱۷ آذر ۹۹

قربان، این نامه را بخوانید

تاریک بود. بدنم درد می کرد و حقیقتا بدم نمی آمد که سرما خورده باشم، دلم میخواست یکی دو روزی دانشگاه نروم و زیر پتوی گرم قایم شوم. مامان پتوهای مادربزرگ را از زیرزمین آورده بود و من میگفتم "این پتوها اینقدر گرمن که اگه خوابتم نیاد هیپوکسی میشی و چشمات سیاهی میره و تمام".

به هر جان کندنی، بیدار شده بودم. لیوان چای شیرین را به گونه ام چسبانده بودم تا گرم شوم. لباس هایم را با خواب آلودگی پوشیده و صورت مامان را بوسیده بودم. بابا گفته بود "مگه قراره بری قندهار که اینقد با سوز و گداز ازش خداحافظی می کنی؟ سر ظهر میای دیگه بچه".

بعد با بابا راهی شده بودیم. ساعت اول آناتومی کلیه داشتیم. سر میز نشسته بودم و شیرکاکائو میخوردم و کتاب را ورق میزدم. مریم کنارم نشسته بود و باهم درباره "کشتن مرغ مینا" صحبت میکردیم.

اواسط کلاس یک نفر فریادِ "داره برف میاد" سر داده بود و همه ذوق کردند. از مرد سی ساله گرفته تا دختر نوزده ساله. حتی استاد هم که سال به سال خنده به لبش نمی آمد، افتاده بود به طنازی و مزه پرانی. چطور بود که برف حال همه را خوب میکرد؟

ساعت استراحت، چندنفر سرکوچه دانشگاه مشغول برف بازی شده بودند و در حیاط دانشگاه بساط عکاسی به راه بود. با مریم تا داروخانه رفتیم، اما چه رفتنی؟ چنان برف می آمد که به زور دو قدم جلوی پایمان را می دیدیم و هر دو دقیقه یکی مان بلند هین میکشید و پایش سر میخورد و دیگری محکم بازویش را میچسبید.

اما بهمان خوش گذشت. خیلی خوش گذشت.

با لباس های خیس سرکلاس نشستیم و دستهایمان سرخِ سرخ بود.

ظهر در نمازخانه دراز کشیده بودیم و منتظر بودیم کلاس بعدی شروع شود، که بابا زنگ زد و گفت "با اسنپ برگرد خونه. مترو رو بستن و خیابونا شلوغه. اصلا توی خیابون نرو. خودتو خوب بپوشون هوا خیلی سرده".

 

24 . 8 . 1398

 

من پارسال در چنین شبی نمی دانستم فردا چه اتفاقی برایم خواهد افتاد. حالا می دانم. می دانم که صبح کمی دیرتر از حد معمول بیدار خواهم شد. هوا سوز اندکی دارد و شاید باران ببارد. شاید هم نبارد. اما خبری از برف نخواهد بود.

ژاکت میپوشم و روی تخت چهارزانو مینشینم. جزوه پاتولوژی را با بی‌حوصلگی ورق می زنم چون که "امتحان مجازیه و بلاخره که میتونیم یه کاریش کنیم".

احتمالا به یارا املا بگویم و باهم ریاضی کار کنیم. شاید کمی در پارک قدم بزنم.

کتاب جذابی دم دست ندارم. نه به جذابیتِ کشتن مرغ مینا.

فرداهای قابل پیش بینی را دوست ندارم، قربان. برایم فرداهای غیرقابل پیش بینی بیاورید. برایم برف و انگور و شادمانی بیاورید.

ما؟ ما فعلا در خانه برف و انگور نداریم. زیتون داریم. میل دارید؟

اگر داشتید، خبرمان کنید. شبتان به خیر.

 

23. 8. 1399

 

 

  • مانا .
  • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

بیا از اینجا برویم

بدنمان خشک می شد از ساعت ها بی حرکت نشستن در ماشین. تعدادمان زیاد بود، اما ماشین کوچک بود. یک بار خاله گفت اینطور که همه کج کج نشسته ایم، به شیرینی های تری می مانیم که در یک بسته چیده شده باشند. بعد من خندیدم و آرنج نفر کناری در دنده هایم فرو رفت و نفسم بند آمد ولی نفهمیدم از درد بود یا از خنده.

بعد، ساعت ها در هوای ابری و بارانی در جاده حرکت می کردیم تا به انزلی برسیم. یکی از شما چندوقت پیش گفته بود انزلی فقط در عکس ها زیباست، اما من مخالفم. انزلی با تمام وجودش زیباست و بوی زندگی دارد.

باهم یک جایی، سایبانی، پیدا می کردیم و می نشستیم و به صدای باد و باران و دریا گوش می دادیم. پای بچه ها جوراب می پوشاندیم و گاهی می دویدیم. این دویدن خیلی مهم بود. صدای باد را در گوشهایمان می شنیدیم و صورتمان یخ می زد و نوک بینی مان سرخ می شد. شاید یک نفر بیش از حد ذوق زده می شد و جیغ می کشید. همه اینها فقط به خاطر یک دویدن ساده.

بعد روی زمین پخش می شدیم و یک نفر می گفت "احساس می کنم high شدم".

بعد از آن هرکسی دنبال خوشی خودش می رفت. یکی روی بلندی می نشست و سعی می کرد سیگارش را با وجود باد مخالف آتش بزند، یکی پا روی پا می انداخت و کتاب میخواند، یکی دنبال مکانی می گشت تا آنتن موبایلش کامل باشد و بتواند با یارش صحبت کند، یکی سنگریزه به آب پرت می کرد.

آخرش همه خوشحال بودند. خوشحال بودیم.

به ما از بچگی یاد داده بودند که خودمان را خوشحال کنیم و خوشحال بمانیم؛ با کارهای ساده. با این کارهای کوچک خنده دار. با دویدن احساس مستی داشته باشیم و زیر ذره بین زندگی نکنیم.

و من حالا میفهمم چرا اینها را به ما یاد می دادند. چرا از ما می خواستند بلد باشیم که چگونه دلمان را برای روز مبادا، روز سختی ها و خشکی ها و نامهربانی ها، خوش نگه داریم.

 

 

 

  • مانا .
  • چهارشنبه ۳۰ مهر ۹۹

دلخوشی های صدکلمه ای

حالا فرصت زیادی برای کتاب خواندن دارم. احساس میکنم بعد از مدت ها به وصال یکی از رفقای دیرینه ام رسیده ام و حالا که سطر به سطرش را می خوانم گاهی در دل از شادی بغض خنده ام میترکد. دوستهای مجازی زیادی پیدا کرده ام، و دروغ چرا؛ دوستهای مجازی برای من واقعی تر از دوستهای واقعی بوده اند.

وقت بیشتری را با برادرم می گذرانم. یک وقت ها از خودم میپرسم پیش از این دوران، ما چندساعت در روز باهم وقت می گذراندیم؟ یک ساعت؟ نهایتا دو ساعت. چطور به این فرصتِ کم راضی می شدم؟ حالا وقت دارم برایش قصه بخوانم، ظهرها برایش برنج درست کنم و او آنقدر ته دیگ ها را مزه مزه کند تا بالاخره یک روز بگوید که مزه ته دیگ های مامان را می دهند.

به کسی نگفته ام، اما در ذهن دارم که باز هم یک کتاب بنویسم و این بار نه فقط برای دوست و آشنا. که قدم جلو بگذارم و دل و جرئت به خرج بدهم. نه که از منطقه امنی که قلمم برایم ساخته بیرون بیایم، نه. فقط می خواهم آدم های بیشتری را زیر سایه ی کوچک این خطوط جا بدهم.

 

 

+ این متن برای چالشی که رادیوبلاگی ها تازه راه انداختن، نوشته شده: دلخوشی های صدکلمه ای.

دلم نمیخواد شخص خاصی رو دعوت کنم. چون واقعا دلم میخواد از دلخوشی های تک تکتون بشنوم. هرکسی که این متن رو میخونه دعوته که از دلخوشی هاش بنویسه و دل ما رو هم شاد کنه.

خیلی متشکرم از آقاگل که منو دعوت کرد.

همتون شاد باشید رفقا.

  • مانا .
  • جمعه ۴ مهر ۹۹

بریده ای از داستانی که داستان نشد

***

 

مادر برای ما همیشه مادر بود. یعنی شمایل تمام یک مادر را در ذهن همگان تداعی میکرد. دائما سرش شلوغ بود و عطر صابون گل سرخ و غذاهای خوشمزه می داد. ای بوی خوش غذاها بسیار مهم بود، چراکه زن عموجان هم همیشه بوی غذا می داد اما چه غذایی؟ سیب زمینی پخته و خیارشور. اما بوی مادر بوی زندگی بود. موهایش را بالای سرش محکم می بست تا در دست و بالش نباشد و همیشه کوتاه و صریح و رئیس مآبانه با ما صحبت می کرد. او هیچ وقت برای ما خواهر نبود، پدر نبود، حتی دوست هم نبود. او همیشه مادر بود.

یک شب اسماعیل سروقت وسایلش رفته بود. عادتش بود. تنها بچه ی خانواده بود که هیچ اتاقی نداشت. چهارتای دیگر ما دو به دو اتاقی را شریک بودیم، اما اسماعیل در هیچ اتاقی جا نمی گرفت و شب ها وسط هال دراز می کشید. انگار می خواست با سرک کشیدن به گنجه های دیگران این کمبودش را جبران کند و هر از چندگاهی هم یکی از اسباب بازی ها یا دفترهایمان را کش می رفت و زیر مخده ی قرمز کنار بخاری پنهان می کرد. همه هم می دانستند که وسایل گم شده شان دقیقا همانجاست، اما هیچ کس حرفی به او نمی زد. انگار پذیرفته بودیم که سهم ما در کمک به اسماعیل که در حسرت یک اتاق مشترک بود، همین است.

القصه، یک شب اسماعیل سر وقت وسایل مادر رفته بود. وقتی من و آلاله از شکاف در نیمه باز مچش را گرفتیم، با خودمان گفتیم زیادی بهش رو دادیم و باید دمش را بچینیم. چه کسی جرئت داشت سروقت گنجه ی مادر برود؟!

انگار به یک ورق عکس خیره شده بود. تا ما را در چارچوب دید، فورا عکس را زیر پیراهنش قایم کرد و خواست از راه ایوان فرار کند. دونفری بازوهایش را گرفتیم و من عکس را از دستش قاپیدم. بلند می گفت:

-تو رو خدا، کاری نداشته باشین، به مامان چیزی نگین! به مراد و محسن چیزی نگین!

عکسی از مادر بود، اما مادر نبود. دختر جوانی بود که موهای روشنش را به دست بازیگوش باد سپرده بود و با پلک هایی نیمه باز به دوربین چشم دوخته بود. پشت پلکش سایه ی صورتی رنگ محوی برق می زد و لب های برجسته اش قرمز بود. در یک دستش مجله ی رنگ و رو رفته ای بود و دو انگشت اشاره و میانه دست دیگرش سیگار نازکی را نگه داشته بودند.

آلاله به خشکی گفت:

-این که مادر نیست.

اسماعیل بی حرف عکس را از میان انگشتهایم برداشت و در جیب شلوارش پنهان کرد. بعد از آن تازه به ذهنمان رسید که لابد مادر هم روزی بلند می خندیده و به جای اینکه دستهایش بوی صابون و غذا بدهند، از هرکجا که می گذشته رد عطر خنک زنانه ای از خود به جا می گذاشته است. لابد موهایش را اینقدر محکم نمی بسته و لباس هایی با رنگ تند به تن می کرده و شاید دل چندین مرد را به لرزه درآورده است.

اسماعیل ده ساله بود، اما فردای آن روز از جیب شلوار مراد یک نخ سیگار کش رفت و به من گفت:

-اگه مامان خودش می کشیده، پس حتما اونقدرا هم ضرر نداره.

 

 

 

  • مانا .
  • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

شما ما رو می بینید؟

عصرها یارا را از خانه ی خاله به زور به خانه ی خودمان می آورم و دوتایی می نشینیم پشت سیستم تا کلاس شروع شود. خانوم با انگشت هایش شروع به شمارش می کند و بعد سرعت شمارش را بالا می برد و یارا حواسش پرت می شود و کلی می خندد، خانوم هم می خندد، سیزده نفر پسربچه ی دیگر هم در خانه شان می خندند. یکی از بچه ها (ایلیا) دندان هایش تازه افتاده اند و موقع حرف زدن به طرز بانمکی سوت می زند. با کنجکاوی می پرسد:

-خانوم شما می تونین ما رو ببینید؟ چجوری هروقت اشتباه می شمریم می فهمین؟

خانوم که فقط صدای بچه ها را می شنود، می گوید:

-نه من شما رو نمی بینم، ولی حستون می کنم. توی قلب منین. حس کردن خیلی مهم تر از دیدنه.

 

+علوم پایه دادم و فعلا آزادم :) تک تک ستاره هاتونو می خونم، دلتنگی برای وبلاگ و نوشتن، در صدر طاقت فرساترین دلتنگی هاست.

  • مانا .
  • چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۹

صاف کردن چند خرده‌حساب قدیمی

یک سری لذت‌ها و شادی‌ها را به خودم بدهکارم و یکی از آن‌ها پرداختن به کارهایی‌ست که عمیقا و از ته دل دوستشان داشته باشم.‌ نمیدانم سرم برای دردسر اضافی درد میکند؟ اما فکر میکنم بعضی دردسرها لذت‌بخش هستند و حالا با وجود تمام کارهایی که سرم ریخته و علوم‌پایه ۲۰ شهریور، کار تازه ای برای خودم شروع کرده‌ام. درست است که آدم‌ها وقتی سرشان شلوغ تر باشد بازده بهتری دارند و من هم جزو همان آدم‌ها هستم. 

 

قدم رنجه کنید و در اینستگرام به ما سر بزنید :) 

 

@avantika.collection

  • مانا .
  • چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹
من مانام. دوست داشتم بهتون بگم دقیقا چندسالمه اما خودمم نمی دونم. دانشجوی پزشکی هستم و دنبال ایجاد یه تغییر خیلی بزرگ. دلم میخواد جایی برای خودم بودن داشته باشم و اینجا، همونجاست :)
می نویسم برای زنده بودن، زندگی کردن.