ماه بالای سر تنهایی ست

در اینجا حادثه ی «مانا» به تکثیر نشسته است

اندر فضیلت فایت کلاب

کسی از داشتن «اختلال تجزیه هویت» لذت نمی برد. ولی گاهی اوقات دلم یک تایلر دردن می خواهد که بالای سرم باشد و محکم بکوبد به سرم. که لوله ی سرد تفنگ را بگیرد روی شقیقه ام، وادارم کند که بروم دنبال علایق خودم. تایلر دردن رئیس پروژه میهم است، غیرممکن است به دنبال آبادانی و سازندگی باشد.

ولی اگر تایلر دردن بود و وجود داشت، بی شک فایت کلاب تهران را پیدا می کردم، آن قدر خودم با مشت به صورتم می کوبیدم که خون غلیظ بالا بیاورم. آدم یک وقت هایی که هوس اختلال تجزیه هویت می کند. لعنت به راوی غیرقابل اعتماد.

(کسی فایت کلاب را نخوانده باشد، ندیده باشد، احتمالا متوجه منظورم نمی شود. پس بروید بخوانید، ببینید-ترجیحا بخوانید-و لذت ببرید. سعیکم مشکورا)


  • ۷ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶

    کتاب 100 صفحه ای نمی خواند

    خاطرات زنگ ادبیات به حدی برای من جدی ست که می توانم در زمره ی "خاطراتِ (جای خالی به دلخواه پر شود) محاله یادم بره" قرارش بدهم. جای خالی را زنگ ادبیات پر می کند. می خواستم عنوان پست را هم زنگ ادبیات انتخاب کنم، نشد. حس کردم این خاطره ای که قرار است تعریف کنم عنوان معقول تری ست. (شهرزاد می بینید؟ دیدید معقول خان را به طرز فجیعی کشتند؟ بی ربط بود، فقط یادش افتادم.)

    الآن یادم آمد که جسارتا زنگ ادبیات نبود، زبان فارسی بود. سخت نگیریم، زنگ زبان و ادبیات فارسی! یک متنی بود در درس ویرایش یا امثاله و باید ویرایش می شد. متن از مدیر مدرسه ی جلال آل احمد انتخاب شده بود. دبیر یکی دو نفر را صدا زد، همه گند زدند و به تته پته افتادند و یادشان رفت ویرگول کجا استفاده می شد، "را" ی مفعول باید بعد از خود مفعول بیاید، گزارشات و تلفناً غلط است باید بشود گزارش ها و تلفنی ... حالا. این دبیرِ بنده خدا هم خونش به جوش آمد. با یک دوربین حساس به پرتو مادون قرمز از کلاس ما فیلم برداری می کردید، صورتش را به رنگ قرمز نه چندان ملیحی (!) می دیدید. غرغرکنان گفت "بین درس خوندنتون وقت میارین، یکم کتاب غیردرسی بخونین. خوبه، چشمتون آشنا می شه، همش که درس نیست."

    بعد یکی از آن چهارچشمی هایی (به یپر به پیغمبر توهین نبود، من خودم عینکی هستم، می شود چهارچشم، مزاح بود) که بیست و پنج صدم نقص نمره برایشان به منزله ی خشم وغضب الهی ست، گفت: من اصلا نمی تونم کتاب بخونم. نمی دونم چرا. اصلا ببینم یه رمانی بیشتر از 100 صفحه ست، می ترسم سمتش هم نمی رم. خیلی زیاده!

    در این سکانس، من، در نظر دارید که چهارچشم بودم و هستم، چهارچشم هم قرض می کنم می شوم هشت چشمی. و نگاهش می کنم. معلم ادبیات جزو بنده های برگزیده نیست و دو چشم دارد. ایشان می شود چهارچشم. لب می گزد و هیچ چیز نمی گوید.

    قصد نداشتم معلم بشنود، ولی شنید : منم اگه ببینم 100 صفحه ست معمولا نمی خرمش مگه اینکه تعریفش رو شنیده باشم یا عنوان و خلاصه اش خیلی جذبم کنه. چون 100 صفحه برام کمه.

    اشتباه برداشت نکنید، من ارزش یک کتاب را با تعداد صفحاتش نمی سنجم. می دانم که کار درستی نیست. ممکن است بیست صفحه بخوانیم، قدر بیست سال یاد بگیریم. ولی اکثر کتابخوان ها می دانند 100 صفحه حکم میان وعده را دارد. تا شروعش کنی، تمام شده. کرم کتاب ها که مغزشان دیگر با سرعت نور تحلیل هم می کند، چه بسا 150 صفحه را هم میان وعده بدانند. باز هم می گویم : ارزش یک کتاب را با صفحاتش نمی سنجم. اما محض رضای خدا، 100 صفحه چیست که ازش می ترسند؟! کتاب 100 صفحه ای نمی خوانند چون "زیاد است"؟!

    (فرار حضار)



  • ۶ پسندیدم
  • ۸ نظر
    • مانا کالو
    • دوشنبه ۱۲ تیر ۹۶

    هالی گولایتلی؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    هدف این بود که سر ظهر ساعت دوازده دست به عمل فوق العاده ی پست گذاشتن بزنم، ولی با خودم گفتم (مدل دوبله های گلوری) هی، چرا موکول نکنم به عصر؟ می دونی چند وقته عصر جمعه پست نذاشتی فرزند؟ 

    اولند: وای خدایا خداوندا امتحانا تموم شد، بالاخره یازدهمین سال تحصیل رو بوسیدم و روش یه پتوی کت و کلفت مامانی کشیدم که در بّر گرمای اواخر خرداد-اوایل تیر بسوزه و آتیش بگیره و بعدشم به خاطر اینکه خیلیم باهام بد تا نکرد و حواسش بهم بود، از خاکسترش قنقنوس دربیاد و قبل از اینکه پرواز کنه بره، یکی از پرهاشو بهم بده که هروقت سال دیگه یه جایی حس مرگ و ناامیدی بهم دست داد پرش رو بسوزونم و ازش طلب کمک کنم :) دیشب خواب دیدم امتحان زیست دارم و هفت فصل نخوندم و داشتم برنامه ریزی می کردم که اول چیو بخونم بعد چیو، که یادم افتاد به بی امتحانی دچارم!

    دومند: Home توی هفته نامه ی 488 جیم چاپ شد. هنی هنی هنی (صدایی ست از سر ذوق). اولین مطلبی ست که از اینجانب به چاپ می رسد و این است که نامبرده از شادی در پوست خود نمی گنجد :)

    سومند: حالا این مطلب اصیل عصر جمعه ایست. چند روز پیش که داشتم برای بار پنجم یا ششم صبحانه در تیفانی را می دیدم، به این فکر کردم که ما همه یک هالی گولایتلی در درونمان داریم. هالیِ من بال بال می زند که گربه ی نارنجی بی اسمش را بغل بگیرد و زیر باران به خودش بفشارد. مانا زیاد نمی تواند گربه را در بغلش نگه دارد، ولی هالی اش می تواند. هالی گولایتلی من دلش می خواهد دسته ی بلند سیگار را در هوا بچرخاند و بعد گوشه ی لبش بگذارد. بعضی وقت ها آن قدر گیج می شود که تلفن را داخل صندوقچه می گذارد و کفش پاشنه بلندش را داخل گلدان. هالی دوست دارد عصرهای جمعه در خیابان قدم بزند و شیرینی دانمارکی سق بزند و جواهرات تیفانی را تماشا کند. دوست دارد به اسباب بازی فروشی ها دستبرد بزند. واقعا بعضی وقت ها شما هم به سرتان نمی زند، هوس نمی کنید یک اسباب بازی به درد نخور و مزخرف را داشته باشید، ولی در عین حال آن قدری دست و دل باز نیستید که پنجاه و خرده ای تومان خرجش کنید؟ چون سن شما از اسباب بازی داشتن گذشته! اینجاست که شما باید کودک بهانه گیر درونتان را آماده کنید، ولی هالی آن قدر انرژی صرف نمی کند. هالی یک ماسک پلاستیکی به صورتش می زند و با شیطنت می دود بیرون. می دانید، من همیشه نگران بودم که آن ماتیک و عطری را که در صندوق پایین خانه اش می گذارد، کسی برندارد! حالا مطمئنم خودش قد نصف بند انگشت کوچکش هم اهمیت نمی دهد. ولی خلاصه ی مطلب این که این عصر، از آن عصرهاست، که دلم می خواهد سلانه سلانه با پیراهن بلند مشکی ام در خیابان راه بروم و عینک دودی ام را بزنم، توجهی به کسی نداشته باشم و به نظریه ی «عشق یک قفس است»ِ خودم پافشاری بورزم.
    اگر دلتان می خواهد یک فیلمی ببینید تا عصرتان پر شود، و توانایی دانلود فیلم دارید، یا احیانا این فیلم را در قفسه فیلم هایتان دارید، دریغ نکنید.
    این هم یک دیالوگ که از رگ و ریشه شما را به لرزه دربیاورد:

    پل می شود + و هالی -
    +پس تو قصد داری با خوزه ازدواج کنی؟
    -اون خیلی ثروتمنده
    +ازت خواستگاری کرده
    -مستقیما که نه
    +یعنی اون چهار کلمه رو بهت نگفته؟
    -چی؟
    +با من ازدواج می کنی؟
    -خوزه اینو نگفته
    +الان اینو من دارم ازت می پرسم! با من ازدواج می کنی؟ من دوستت دارم.
    -خب که چی؟
    +خب که یعنی همه چی! من تو رو دوست دارم. تو متعلق به منی.
    -نه آدما آزادن. کسی متعلق به کسی نیست.
    +این طور نیست. آدما به دنیا میان تا جفت شون رو پیدا کنن و متعلق به هم بشن.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی قفس بندازه.
    +من نمی خوام تو رو توی قفس بندازم! می خوام دوستت داشته باشم. می خوام تو منو دوست داشته باشی.
    -اجازه نمی دم کسی منو توی یه قفس «طلایی» بندازه.
    +می دونی ایراد تو چیه؟ تو بر خلاف اون چیزی که وانمود می کنی یه ترسویی. حاضر نیستی قبول کنی آدما می تونن عاشق هم باشن. چون این تنها شانسیه که برای تجربه کردن خوشبختی واقعی دارن. تو می ترسی که با یه نفر دیگه توی قفس باشی. اما تو همین حالا هم توی قفسی. این قفس واسه تو به بزرگی دنیاست. می دونی چرا؟  چون هرجا که بری هرقدر هم که دور بشی نمی تونی از قفس ترس ات آزاد شی ...





    صرف نظر از اینکه فیلم رو ندیدین و شرایط شخصیت ها رو نمی دونین، با پل موافقین یا هالی؟ دلم می خواد بدونم ...


  • ۴ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

    عقایدم در رابطه با تن ماهی و حامد بهداد و آموزش پرورش

    اولند : ما شمالیا تن ماهی برامون کسر شأنـه. انگار داری نسخه ی تقلیدبرداری شده از ماهی تناول می کنی. به قول یکی از دوستان تن ماهی فیک می زنه، ما اوریجینالیم. (اون پوزخنده که خودتون می دونین).

    دومند : این قدر حامد بهداد رو توی همه فیلما عصبی دیدم، وقتی توی یه فیلمی عصبی نیست، من عصبی می شم که چرا عصبی نیست. عجب. اسیر شدیم. (فیلمشم نیمه شب اتفاق افتاد بود، هیچ تعصب و غیره ای هم روی جناب بهداد نیستا ... نه نه اصلا ... برای شما)

    سومند: در رابطه با سوالات لو رفته ی نهایی زنگ زدم آموزش پرورش. پنج بار از این سمت فرستادنم به اون سمت، به حدی که حس «آهای دختر چوپون» بهم دست داد. یعنی پنج دفعه به من شماره دادن و درحالی که بار سوم تا میانه صحبتهایی رو که قراره بخونین، خدمتشون عرض کرده بودم، خانوم یه خمیازه ای کشید و گفت خب تو چرا زنگ نمی زنی به خود آموزش پرورش تهران؟ خلاصه که پنجمین نفر جواب داد. می گم از حوزه ی ما یه عده ای سوالای شیمی رو داشتن. می پرسه یعنی چی داشتن؟ می گم داشتن دیگه خریدن برادر. می گه خب از کجا؟ می گم از اینترنت و تلگرام و همین جاها من دیگه پیگیری نکردم ... (در پشت صحنه می گم زنگ زدم به شما که پیگری کنید ولی برادر می پره وسط حرفم و جملات بعدی که قراره بخونید رو می فرمایند) خب می خواستی پیگیری کنی شما دیگه ... ! می گم حالا چی می شه؟ یه کاری می کنین بلکه جگر من کمتر بسوزه؟ می گه خب حالا یه کاریش می کنیم. نمی دونی چند خریدن؟ می گم اخصاصی اینقدر تومن عمومی این قدر. می گه آها آها ... خب ... ! و طوری با هیجان گفت که حس می کنم در حال حاضر خودش در حال خرید و فروش سوالات به نرخ روزه، از من فقط به عنوان منبع موثق اطلاعات استفاده کرد. -_-. کلا می خوام بگم در این حد جالبه شرایط ما. که همچنان که عین «دختر چوپون» از این «سو» می ریم به اون «سو» باید خودمون هم دنبال سوالای لو رفته باشم. همه دارن می خرن ... اَو ... شما دارین کار درستو می کنین؟ زشته خب. باید بلد باشین یه مواقعی هم زیر آبی برین  (که شامل 97.8 درصد مواقع می شه)


    +پستم قرار بود سه خط بشه. نمی دونم چی شد. اما در مورد ارتباط موضوعات از اول قرار بود همین قدر مرتبط و هماهنگ باشن. همردیف تر از تن ماهی و بهداد و آموزش پرورش پیدا نمی کنین، گشتم نبود نگرد نیست :)

    +میشه یه موضوع دیگه هم بگم؟ قول می دم بعدش سکوت اختیار کنم. من از زمین شناسی متنفرم. اَخ. *بلورهای ارتوکلاز، پلاژیوکلاز سدیم دار و کلسیم دار، مسکوویت و کوارتز-و اون وسط به خاطر بعضی دوستان منفعت طلب بلور زبرجد-بالا می آورد*

  • ۱۲ پسندیدم
  • ۱۳ نظر
    • مانا کالو
    • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶

    #بدن_من

    بدن من اسم چالشیه که این روزا خیلی فراگیر شده و من حتم دارم که شما هم دیدین. اما اولین باری که توی یه وبلاگ دیدمش، وبلاگ جیغ صورتی بود. من هم ترجیح دادم توی وبلاگم در این رابطه بنویسم تا توی اینستاگرام :)

    برای من، مسئله ی خجالت کشیدن از بدنم، از سیزده چهارده سالگی شروع نشد. حتی از هفت هشت سالگی هم شروع نشد. از روزی شروع شد که می رفتم مهد کودک، تازه پنج سالم شده بود. یه مشکلی وجود داره، و اونم اینه که من یک قسمت از ساق پام قبل از تولد درست شکل نگرفته، نه که در ظاهر مشکلی وجود داشته باشه. حتی وقتی راه می رم هم چیزی مشخص نیست. اما وقتی لی لی می رفتم، انگار یه زائده ای روی ساق پام جلو و عقب می رفت. بهش می گن عارضه ی ورم ساق پا. یه روز هم که دامن پوشیده بودم و داشتیم توی حیاط مهد لی لی بازی می کردیم، یه مرتبه یکی بهش اشاره کرد: پاشو ببینین! و تا قبل از اینکه اون بچه حرفی زده باشه، کسی متوجه این مشکل نمی شد. اون قدر خجالت کشیدم که نزدیک بود گریه ام بگیره. هنوز یادمه پشت گوش هام چه قدر داغ شده بود ... بعدش که رفتم خونه، به مامانم گفتم دیگه دامن نمی پوشم. این طوری بود که پرونده ی دامن پوشیدنِ من بسته شد. چون خجالت می کشیدم کسی ساق پام رو ببینه.

    بعدش مسئله ی وزنم بود. بزرگتر که شدم، وزنم برام خیلی مهم شد. چون همه دور و بریام و همسن و سال هام لاغر و باریک بودن، من چاق نبودم. وزنم متوسط بود. بی ام آی ام توی اون سن بیست و سه بود. ولی کم کم با وجود اون همه آدم استخوانی، بهم تلقین شد که چاقم. وقتی روی شونه ام دست می کشیدم، کاملا گرد بود. به شونه ی بغل دستی ام که می کوبیدم تا صداش بزنم، می تونستم فرورفتگی استخوان سرشانه اش رو حس کنم. فکر کردم چرا من این طوری نیستم؟

    از وقتی وارد دبیرستان شدم، داشتم سعی می کردم وزن کم کنم. 60 کیلو بودم و به تناسب قد اون موقع و سن و سالم، چاق نبودم. و سال بعدش می تونم بگم مریض شدم. درس که می خوندم خود به خود بعد از امتحاناتم، یکم وزنم کم تر می شد، تصمیم گرفتم بین امتحانام غذا هم کمتر بخورم که یک تیر و دو نشون بشه. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه مریض شدم، صبح های امتحان حالم بد می شد، لب به هیچی نمی زدم. موهام می ریخت و دو دفعه هم طی سه ماه غش کردم. برای منی که سابقه نداشت. دلم می خواست ترقوه ام معلوم باشه، دلم می خواست وقتی می بیننم نگن تپل. بگن چه قدر لاغر شدی.

    الان که چندسالی از اون روزا می گذره. بی ام آی ام شده 20. وزنم 54 گاهی اوقات 55. الان دست که به کتفم می کشم، فرورفتگی استخوانم میاد زیر دستم. الان تقریبا همونیم که چندسال پیش می خواستم. به زور زینک، رشد موهام برگشت به حالت اولش. الان اونقدر درس می خونم که وقت ندارم به این چیزا فکر کنم و حتی اگر نخوام آخر هر ترم لاغرتر از قبل می شم. بله، و بهم هم می گن چه قدر لاغر شدی.

    اما لذت آن چنانی ندارن. الان فهمیدم که چه قدر خودم رو، بدنم رو، مانا رو ناراحت کردم. اون همه بهش صدمه رسوندم به خاطر چند کیلو این ور اون ور تر. بعضی آدما از «خود» شون می ترسن. از خودشون فرار می کنن. برای همین سعی می کنن اونایی رو که خودشون رو دوست دارن، درهم بشکنن. با جمله های مزخرفی از قبیل چه قدر چاق شدی، پیر شدی، موهات ریخته ...

    به نظرم یه روزی باید برسه که همه خودمونو دوست داشته باشیم. که دیگه قبل از اینکه بخوایم عکسمون رو یه جایی منتشر کنیم، صددفعه همه جاش زوم نکنیم که مبادا یه جایی چاق افتاده باشیم، یا خیلی لاغر، یا خیلی زشت، یا ...

    هیچ کس اینجا معیار تعیین نمی کنه. خودمونو داغون نکنیم. خودمونو دوست داشته باشیم. من دارم سعی می کنم خودمو دوست داشته باشم. و امید دارم که می تونم دوست داشته باشم. با وجود اینکه بعضی شب ها، نصفه شب از خواب بیدار می شم ساق پام تیر می کشه، یاد چیزای چندان خوبی نمی افتم. ولی به نظرم باید قهر بودن با بدن مون رو بذاریم کنار ... آهسته آهسته ...



  • ۱۶ پسندیدم
  • ۱۵ نظر
    • مانا کالو
    • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶

    قدرت برند خوانی

    یک انجمنی هم داشتیم تحت عنوان «چهارشنبه ها بنفش می پوشیم» و همان طور که از اسمش برمی آید، چهارشنبه ها بنفش می پوشیدیم، یک کیک خامه ای هم هر سه شنبه شب می پختیم و رویش را با انواع انگور-صدالبته انگور بنفش-و گل های یاسی و صورتی ساخته شده از فوندانت، تزئین می کردیم. اگر دست بگذارید روی گویِ غیبگوی گوگل و بپرسید «ای گوگل دانا، روانشناسی رنگ بنفش چیست؟» جواب می آید که رنگ اعتماد به نفس است، رنگ توجه به خود، غرور و شکوه. همچنین این رنگ، رنگ رویایی و زنانه ای هم هست، پس نتیجه می شود فمینیسم هم ته چاشنی انجمن «چهارشنبه ها بنفش می پوشیم» بود ...


    +یه قسمتی از متنیه که با عنوان احضار روح نوشتم. اگه دلتون خواست توی ادامه مطلب بخونین :)

    امروز صبح داشتیم خرامان خرامان می رفتیم امتحان بدیم. داشتم شیشه ی ماشین رو بالا می کشیدم، چشمم افتاد به تابلوها و سردرهای شیک و چراغونی مغازه ها. یه تابلونویسی هست سر میرداماد، اسمش «طراحان» ـه. خیلی خوش خط و تمیز اسم مغازه بالاش نوشته شده و حتی سرصبح هم چراغ هاش به ملایمت رنگ عوض می کنن. یکم برین جلوتر می رسین به ال سی وایکیکی شریعتی، با لوگوی معروفش. فکر کردم بچه که بودم، تازه خوندن یاد گرفته بودم، خوندن سردر مغازه ها خیلی برام جذاب بود. یعنی تبدیل شده بود به یه سرگرمی، یه مدت اونقدر سرگرم خوندن اسم مغازه ها می شدم که یادم می رفت دم به دقیقه از مامانم بپرسم پس چرا نمی رسیم؟ کی می رسیم؟ چه قدر مونده؟

    بعد اگه برندِ سردر یه فروشگاهی خیلی قر و قمیش داشت و پیچ و تاب خورده بود، انگار مغزم داغ می کرد. نمی تونستم بخونمش. اعصابم خرد می شد. همین میرداماد که گفتم ... در نظرش بگیرین. یکم جلوتر از «طراحان» یه آژانس مسافرتی هست به اسم «گرامیان» . با تابلوی قرمز چشمگیر. دقت که می کنین دوتا نقطه ی «یـ» افتاده بالای شکم جلوآمده ی «ن» و نقطه ی «ن» رفته بالای کرسیِ «یـ». حالا قشنگ هست یا نه، من نمی دونم، تخصصی در گرافیک و طراحی برند و غیره ندارم و سردرنمیارم :) حالا من تا وقتی دوازده سالم بود این تابلو رو می خوندم «گرامنات» دقیقا به همون دلیلی که در بالا توضیح دادم. هی هم ذهنم درگیر می شد که این دیگه چه اسمیه؟! اسم قحطی بود؟؟

    یا مسئله ی مهم دیگه ای که همیشه منو مشغول می کرد، لوگوی کوکاکولا بود. یه شب که شمال بودیم، یکی از اقوام کاغذ دور نوشابه رو جدا کرد و برعکس زیر نور گرفت، گفت می دونستین برعکس بخونین می شه «لا محمد لا مکه؟». و کاغذ نوشابه دست به دست دور سفره می گشت و همه زیر نور لامپ تماشاش می کردن، نچ نچ می کردن و به وجد میومدن. منم هی از پیش فلانی می پریدم پیش اون یکی فلانی تا پدیده ی قرن رو بین دستهایش زیر نور لامپ ببینم، ولی الله وکیلی چیزی رو که اونها می دیدن، من نمی دیدم! هرچی زور زدم نشد ببینم. و یک شب هم که چندسال پیش قرار بود کوکاکولا لوگوش رو روی ماه بندازه، سرم درد گرفت بس که فکر کردم اگر یکی یک جای دنیا آینه بگیره جلوی ماه، برعکسش رو می خونه. حالا بماند که کل این ماجرای ماه و کوکاکولا شایعه بود!

    منظور اینکه این پیچدگی برندهای جهانی یا حتی داخلی همیشه منو درگیر می کردن. صبح یه لحظه یادش افتادم. آدم قبل امتحان به چه چیزا که فکر نمی کنه :)خلاصه اگه یه روزی قرار شد یه برندی طراحی کنین، نقطه های کلمات رو سرجاشون بذارین، یه موقع رشته های فکر یه بچه ی شیش هفت ساله طوری به هم گره می خورن که تا ده سال دیگه هم نمی شه بازشون کرد :)

    +عکسه حس خوبی نمی ده؟ بی ربط به متن. شایدم چندان بی ربط نباشه. حس خوب، حس خوبه، بفرستیم و دریافت کنیم :)



  • ۳ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • مانا کالو
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    هجده ساله اید؟ خیر (یادداشت عصر جمعه)

    سالی که ما متولد شدیم مصادف بود ریاست جمهوری آقای خاتمی. و من خودم تازه همین چندسال قبل متوجه شدم، چون اصلا خیالی هم نبود که بخوام بدونم زمان تولدم چه کسی رئیس جمهور بوده. بعد شد 84. پدیده ی محمود احمدی نژاد. و سال 88 ما ده سالمون بود. بی خیال، سرخوش. یادمه جمعه ی انتخابات اثاث کشی داشتیم. آتوسا برام دستبند سبز آورده بود، دایی اش توی ستاد بود و برامون نوار سبز گیر آورده بود که دور مچ مون ببندیم. ده ساله های سبز! خنده دار بود، خب بچه ده ساله هم که نمی فهمه مسلمه خنده داره. عصرش مامان و بابام رفتن رای بدن، من مریض شده بودم. تختم هنوز ملافه و بالش نداشت. روی تشک خشک و خالی دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوارای تازه رنگ شده ی خونه، منتظر برگشتن شون. حوصلم سررفت، نشستم به نقاشی کشیدن. فرداش سبز نبود. گذشت، شد چهارده سالم. یعنی سیزدهِ رو به اتمام. نمی دونم چرا هیچ خاطره ای از انتخابات 92 توی این ذهن وامونده ام نیست؟! فقط یادمه مادر پدرم نرفتن رای بدن. تابستون اون سال همه می گفتن «روحانی مچکریم». عکس مسی هم این ور اون ور(غالبا فیسبوک. بیشتر وقتم توی فیسبوک سپری می شد با تاسف خوردن برای آدمایی که 555 رو کامنت می ذاشتن تا عکس مازراتی شفاف شه) دراومده بود با یه کاغذ «روحانی مچکریم» توی دستش ... !!

    حالا من هیفده ساله ام. هیفدهِ رو به اتمام. و کم دارم تا هیجده سالگی و نمی تونم رای بدم و اینکه با شناسنامه عکسدار برین فقط یه شایعه ست. نشستم روی تخت، مهمون داریم. صبح یارا مریض شده بود. الان بهتره. بابای یکی از بچه ها از ستاد روحانی برامون نوار بنفش آورده بود. مال خودمو دادم به یکی دیگه، نمی دونم کجاست. دارم از خدا می خوام به خاطر یک سالی که کم دارم تا رای دادن، آینده ام تباه نشه. دارم دعا می کنم صبح که از خواب بیدار می شم مثل هشت سال پیش نشه. دارم فکر می کنم انتخابات بعدی بیست و یک ساله ام و معلوم نیست واقعا بیست و یک سالم باشه، یا خیلی بیشتر باشه ... رای اولی های غیر هیجده ساله به نظرم جذاب نبودن. حالا خودم یک رای اولی غیر هیجده ساله خواهم بود. فکر می کنم به بیست و یک سالگی. به چهارسالِ شیرینی که الان، همین لحظه، همین عصرجمعه، داره رقم می خوره. حتی قبل از امتحان معرفی فیزیکم هم اینقدر اضطراب نداشتم.


    +مادر پدرم امسال رای دادن. با اینکه مامان چند مرتبه تکرار کرد فقط به خاطر من این کارو می کنه.

    +ساحل می گه یه درخته. یه درختی که به شاخه هاش بادکنک وصله و توی بادکنک ها آب دریا ریختن. به شاخه های ضخیم تر و جوندارترش هم کتاب آویزونه. منم یه نهالم، کنارش. منتظر اینکه یه کتاب بیفته جلوی پام.

  • ۵ پسندیدم
  • ۱۲ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

    Home

    یک دوست ساکن لندن هم داشتم. به قول خودشان «پِن فرندم» بود. اسمش جاناتان بود و موهای قرمز-قهوه ای داشت و یک ته لهجه ی اسکاتلندی هم موقع ادای بعضی از کلمات در صدایش حس می شد. البته بلا به دور، من صدایش را فقط در یکی دوتا از پیام های صوتی که برایم فرستاده بود شنیده بودم و نه چیز دیگر! بقیه ارتباطمان محدود می شد به ایمیل و نامه نگاری و ...

    یکی دو سالی بود که فقط مکاتبه می کردیم، دیگر صمیمیت مان به حدی رسیده بود که نگفته هم می دانستم دارد چه کار می کند. نمی دانم چه شد، یک مرتبه به این سرِ وامانده ام زد، دعوتش کردم بیاید ایران. اصلا نمی دانم چه شد همچو تصمیمی گرفتم. او هم از خدا خواسته قبول کرد. یادم نمی رود که با تعجب توی پیام صوتی اش می پرسید: یور هـوم؟ هوم؟ و هـ ی هوم را آن طور از ته حلق و غلیظ ایراد می کرد. مامان هم بهم می گفت احمق شده ای، من هی می گفتم الکی می گوید، مگر احمق است آب و هوای دوست داشتنی لندن خودشان را ول کند، گیلان ما را تحویل بگیرد؟ آنها آنقدر چشم و دلشان سیر است که اینها برایش شبیه شوخی ست! مامان هی می رفت و می آمد و حرص می خورد و انگار یک چیزی می دانست که حرص خوردنش بیهوده نبود. جاناتان واقعا آمد ایران، آمد «هوم»ِ من. مجبور شدم تا مهرآباد تهران با ماشین قراضه ی فامیل بروم و پنج ساعت راه تا رشت بیاورمش. هیچ وقت یادم نمی رود، چطور بالای پله برقی منتظرم ایستاده بود. یقه دیپلمات بسته بود و دکمه سرآستینش تا مچ بسته بود. یک شلوار گشاد سبز هم پایش بود. خنده ام گرفت، پرسیدم این چه وضعی ست؟ گفت، به من گفته اند در «هوم»ِ شما اگر آستین کوتاه بپوشیم می گویند یک دو سه شوت! آن قدر ریسه رفتم که حد نداشت و او هم با چشم های متعجب و گرد براندازم می کرد! خانه مان که آمد، در و همسایه با تعجب و پچ پچ کنان نگاهمان می کردند. مامان چادرش را به دندان گرفته بود و زیرلب ناسزا بارم می کرد. ولی جاناتان آن چنان موجود موقرمزِ عزیزی بود که حتی به دل مامان هم نشست. با تعجب ماست محلی مان را مزه می کرد و بعد هم انگشت اشاره و شستش را به هم می چسباند و می گفت : پرفکت!

    یک هفته بعد کل محل عاشقش شده بودند. صبح ها می رفت با علی ممد محله، گوسفندهایش را می گرداند. بعد هم می آمد تخم مرغ محلی با سرشیر می خورد و پرفکت پرفکت گویان نگاهم می کرد. حالا دیگر فهمیده بود اگر آستین کوتاه بپوشد کسی نمی گوید یک دو سه شوت. عصرها می نشست در بهارخواب، درحالی که باد می زد به موهای سرخش، یک کاغذ دستش می گرفت و می نوشت، می نوشت، فقط می نوشت. گاهی آنقدر تند می نوشت که حرکت دستهایش را به سختی می دیدم. می پرسیدم برای کی می نویسی؟ می گفت نامه ست برای «هوم». تا جایی که من خبر داشتم کسی را در لندن نداشت، خودش بود و یکی دو نفر از دوستهای نه چندان صمیمی اش. ازش که باز سوال می پرسیدم، شانه بالا می انداخت و می خندید. یک روز که رفته بودیم سه شنبه بازار ماهی بخریم، با سبزی تره تاج گل درست کرد، گذاشت روی سرم. پسر خنگ. رفته بودم ماهی بخرم، وسط میدان با سه چهارنفر محلی صحبت می کرد و داشت زور می زد بگوید «ببم جان، تی بلا می سر!». از دور ایستادم و تماشایش کردم. دست آخر توانست به زور یک چیزی مابین رشتی و اسکاتلندی و انگلیسی تحویل بدهد و دوستهای جدیدش هم برایش دست زدند و تشویقش کردند. از چشمم دور نماند که فوری کاغذ مدادش را درآورد و شروع کرد به نوشتن. لابد برای «هوم». سبزی تره روی سرم خشکید. دو ماه در شهرمان ماند. بعد گفت باید برگدد. گفت وابستگی زیادش به «هوم» اذیتش می کند. پرسیدم «هوم سیک» شده ای؟ لبخند مهربانی زد و گفت هیچ وقت از «هوم»ِ عزیزش «سیک» نمی شود! حرام است! روزی که قرار بود برود مامان سی-چهل بسته سبزی شوید برایش پاک کرد و توی چمدانش گذاشت، بماند که مثل ابر بهار برای رفتن جاناتان اشک می ریخت! حتی همسایه ها هم ناراحت شده بودند. به فارسی گفت خداحافظ گیلان و بعد رفت. یک هفته بعد از رفتنش، اتفاقات عجیبی افتاد. در گوشه و کنار خانه کاغذ های مختلف پیدا می کردم. بعضی هاشان لای شکاف مبل، بعضی پشت تخت خواب، بعضی لا به لای درز تشک ها، بعضی لای ملافه ها. فهمیدم نامه اند. فهمیدم برای من نوشته شده اند. فهمیدم تمام این مدت داشته برای من نامه می نوشته و در یک گوشه ای از خانه مخفی اش می کرده که بعد رفتنش بخوانم. یک شب یکی از نامه هایش را پشت آجر لقِ دیوار حیاط پیدا کردم. همچو جایی به مخ جن هم نمی رسید، نمی دانم چطور پیدایش کرده بود! نوشته بود «هوم» همیشه یک کشور نیست، یک خانه نیست. «هوم» اتفاقا یک آدم است. «هوم» کسی ست که در کنارش احساس راحتی می کنی، کسی ست که نفسش عطر قهوه ی خانگی بدهد، کسی ست که وقتی پیشش نشسته ای احساس کنی دیگر از هیچ چیز و هیچ کس ابایی نداری و حالا همه چیز امن و امان است. و بعد نوشته بود که من، من دختر رشتیِ انگلیسی بلد، «هوم» او هستم. نوشته بود هیچ جای دنیا برایش امن نیست، جز گیلان، رشت، روستای فلان، پلاک بیسار، خانه ی در شکلاتی، کنار شومینه، کنار من، با بوی میرزاقاسمی مامان!

    حالا که سال ها از آن قضیه می گذرد، دیگر هم آنلاین نشد که باهم صحبت کنیم. شاید هم بلاکم کرد. نفهمیدم هیچ وقت. به فکرم زد بیایم تعریف کنم داستان «هوم» جانم را ... چون دکتر علی محمد، ملقب به علی ممد محله مان، بعد از اینکه مدرک گرفت رفت لندن و در یکی از تلفن هایش برای مادرش تعریف کرده بود اینجا یک مغازه ای هست پنیر درست می کنند عین پنیر محلی های روستای خودمان، جالب اینجاست که مغازه دارش هم ایرانی نیست، از موهای سرخش داد می زند یک خارجیِ تمام عیار است ...

     

     


     

  • ۵ پسندیدم
  • ۹ نظر
    • مانا کالو
    • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶

    1/ زشت است؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    حالا خوب است یک روز همه حالت تهوع بگیریم بیفتیم بمیریم از این همه روزمرگی؟ کجای دنیا راحت می شود از دلمُرده شدن ما؟ دقت کرده ای ساعت سه روز جمعه چه قدر مزخرف است؟ برای شروع هرکاری یا خیلی دیر شده، یا هنوز خیلی زود است.
    حالا خوب است بگویم، خسته شدم بس که روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی قرمز خانه دراز کشیدم و با گردبندِ سنجاقکم ور رفتم؟ دهانم مزه ی بادام تلخ گرفته. خسته شده ام بس که حالات و مقامات اخوان ثالث را توی دستم گرفتم و خواندم و به ساعت نگاه کردم. آدم هرچه قدر هم که از شاعر مقدس اش بخواند، بالاخره یک جایی خسته می شود دیگر. حس خفگی دست می دهد. انگار بیفتی بین دو عقربه ی ساعت و کم کمَک جان بدهی، خفه شوی. هَمش سنّم فراموشم می شود. یادم می رود چند سالم است. انگار قرن ها گذشته است از آخرین باری که سال تولدم را یک جایی وارد کردم ... فُرم پر کرده بودم؟ سایت کتابخوانی بود؟ خرید اینترنتی بود؟
    بلند شوم؟ باشد، بلند می شوم. غذاها در یخچال کپک زده اند. یک نفر پایین پنجره ی ایستاده و آکاردئون می نوازد ... عصر جمعه ای. همه خوابند. کی گوش می دهد؟ سلطان قلب ها است؟ بله هست. شروع می کنم به زیرلب خواندن. سه چهار نفر در تلویزیون راجع به یک موضوع بی مزه حرف می زنند. فکر کنم سر این بحث می کنند که بردن غذای باقی مانده از رستوران کار خوبی ست یا نه؟ چه قدر همه چیز حل شده و تمام و کمال به نتیجه رسیده که تنها مشکل شان غذای اضافی شان است. عصر جمعه ای. کی سلطان قلب ها گوش می دهد؟
    (سلطان قلبم تو هستی تو هستی ... دروازه های دلم را شکستی ... شکستی ... )
    بیا کتانی های قرمزت را بپوش. مال شانزده سالگی ات است. شانزده سالگی؟ کهنه شده اند. زشت شده اند. بیا عصر جمعه زشت باش، ساعت سه ی بعد از ظهر عصر جمعه بهترین زمان برای زشت بودن است. زشت بودن، نه شروع کاری ست، نه اتمام کاری. بلند می شوم کتانی های قرمز شانزده سالگی را می پوشم. انگار بوی دبیرستان می دهند. بوی ضربه زدن با نوک کفش به نیمکت جلویی و درخواست تقلب برای سوال سیزده (ب). از جلوی آکاردئون نواز رد می شوم. زشت است باهاش بخوانم؟ بله زشت است، پس بخوانم. یک اسکناس سبز می اندازم توی ظرفش و باهاش همخوانی می کنم و بعد هم رد می شوم می روم. زشت است روی جدول راه بروم؟ بله زشت است. خب پس بگذار راه بروم، کتانی ها دلشان شانزده سالگی می خواهد. دست ها به دو طرف باز، قدم به قدم بگذار. مردم نگاه می کنند؟ پس زشت است، ادامه بده. سه عدد اسپری رنگ موی موقتی می خرم. یکی دوتا دختر سیزده چهارده ساله هم هستند. می خواهند امشب بروند مهمانی و فردا صبح رنگ روی موهایشان باقی نمانده باشد. من هم همین امشب می خواهم زشت باشم، شنبه باز می شوم معیار قشنگی ها. بنفش و نارنجی و صورتی. چه قدر به هم نمی آیند. می نشینم روی جدول، هر سه رنگ را با هم به چتری هایم اسپری می کنم. چه قدر زشت است. بلند که شوی، هوا تاریک شده. می روم توی دم دست ترین رستوران. سه تا چیزبرگر. در سه اندازه ی مختلف. کوچک، متوسط، بزرگ. بی توجه به درد عجیبی که سر معده ام فریاد می کند، دوتا و نصفی اش را می خورم. چند کیلو چاق تر می شوی؟ احتمالا سه-چهار کیلو. مهم نیست، امشب شب زشت بودن است. درخواست یک جعبه ی اضافی می کنم تا باقیِ غذا را با خودم ببرم. میز بغلی دو زن چهل و اندی ساله نشسته اند. یکی شان می گوید «زنیکه انگار یادش رفته بود چند سالشه، یادته؟» و دیگری گاز بزرگی به ساندویچش می زند. برایم جعبه می آورند. زن ها یک طوری براندازم می کنند. حالا ساعت ده و نیم است. کمتر از دو ساعت دیگر، شنبه ست. باید مثل خانم ها لباس بپوشم و بروم سرکار، عصری بروم باشگاه وزن کم کنم و بعد هم سنم یادم بیفتد. حالا شب که خواستی بخوابی به یک چیز فکر کن. چه چیز؟ فکر کن کجای دنیا، چه کسی، چرا، معیار زشتی و زیبایی برایمان تعیین کرده است؟ بیا فکر کن، کدام منبع موثقی گفته چاق ها زشتند؟ کدام شان گفته باقیِ غذا را با خود بردن کسر شان است؟ کجایش عیب است آدم گاهی یادش برود سال تولدش را ... «زنیکه یادش برود چند سالش است»؟ قانون است که رنگ موهای یک نفر هماهنگ باشد؟ به چه کسی برمی خورد اگر آدم عصر جمعه ای سلطان قلب ها گوش بدهد؟
    حالا می روم دوش می گیرم تا رنگ موهایم پاک شود. روی کاناپه ی قرمزم دراز می کشم. باقیِ همبرگر را می دهم یک گربه با ولع ببلعد. کتاب اخوان ثالث را برمی دارم، سعی می کنم بخوابم. سعی می کنم آرام بخوابم، که صبح که بیدار می شوم زیر چشم هایم گود نرفته باشد، زشت نباشم. صبحانه کم بخورم، عقربه ی ترازو از شش نرود روی هفت ... حالا سعی می کنم آدم عصر جمعه ای، بشود آدم صبح شنبه ای.


  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶