ماه بالای سر تنهایی ست

در اینجا حادثه ی «مانا» به تکثیر نشسته است

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

هجده ساله اید؟ خیر (یادداشت عصر جمعه)

سالی که ما متولد شدیم مصادف بود ریاست جمهوری آقای خاتمی. و من خودم تازه همین چندسال قبل متوجه شدم، چون اصلا خیالی هم نبود که بخوام بدونم زمان تولدم چه کسی رئیس جمهور بوده. بعد شد 84. پدیده ی محمود احمدی نژاد. و سال 88 ما ده سالمون بود. بی خیال، سرخوش. یادمه جمعه ی انتخابات اثاث کشی داشتیم. آتوسا برام دستبند سبز آورده بود، دایی اش توی ستاد بود و برامون نوار سبز گیر آورده بود که دور مچ مون ببندیم. ده ساله های سبز! خنده دار بود، خب بچه ده ساله هم که نمی فهمه مسلمه خنده داره. عصرش مامان و بابام رفتن رای بدن، من مریض شده بودم. تختم هنوز ملافه و بالش نداشت. روی تشک خشک و خالی دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوارای تازه رنگ شده ی خونه، منتظر برگشتن شون. حوصلم سررفت، نشستم به نقاشی کشیدن. فرداش سبز نبود. گذشت، شد چهارده سالم. یعنی سیزدهِ رو به اتمام. نمی دونم چرا هیچ خاطره ای از انتخابات 92 توی این ذهن وامونده ام نیست؟! فقط یادمه مادر پدرم نرفتن رای بدن. تابستون اون سال همه می گفتن «روحانی مچکریم». عکس مسی هم این ور اون ور(غالبا فیسبوک. بیشتر وقتم توی فیسبوک سپری می شد با تاسف خوردن برای آدمایی که 555 رو کامنت می ذاشتن تا عکس مازراتی شفاف شه) دراومده بود با یه کاغذ «روحانی مچکریم» توی دستش ... !!

حالا من هیفده ساله ام. هیفدهِ رو به اتمام. و کم دارم تا هیجده سالگی و نمی تونم رای بدم و اینکه با شناسنامه عکسدار برین فقط یه شایعه ست. نشستم روی تخت، مهمون داریم. صبح یارا مریض شده بود. الان بهتره. بابای یکی از بچه ها از ستاد روحانی برامون نوار بنفش آورده بود. مال خودمو دادم به یکی دیگه، نمی دونم کجاست. دارم از خدا می خوام به خاطر یک سالی که کم دارم تا رای دادن، آینده ام تباه نشه. دارم دعا می کنم صبح که از خواب بیدار می شم مثل هشت سال پیش نشه. دارم فکر می کنم انتخابات بعدی بیست و یک ساله ام و معلوم نیست واقعا بیست و یک سالم باشه، یا خیلی بیشتر باشه ... رای اولی های غیر هیجده ساله به نظرم جذاب نبودن. حالا خودم یک رای اولی غیر هیجده ساله خواهم بود. فکر می کنم به بیست و یک سالگی. به چهارسالِ شیرینی که الان، همین لحظه، همین عصرجمعه، داره رقم می خوره. حتی قبل از امتحان معرفی فیزیکم هم اینقدر اضطراب نداشتم.


+مادر پدرم امسال رای دادن. با اینکه مامان چند مرتبه تکرار کرد فقط به خاطر من این کارو می کنه.

+ساحل می گه یه درخته. یه درختی که به شاخه هاش بادکنک وصله و توی بادکنک ها آب دریا ریختن. به شاخه های ضخیم تر و جوندارترش هم کتاب آویزونه. منم یه نهالم، کنارش. منتظر اینکه یه کتاب بیفته جلوی پام.

  • ۶ پسندیدم
  • ۱۲ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

    Home

    یک دوست ساکن لندن هم داشتم. به قول خودشان «پِن فرندم» بود. اسمش جاناتان بود و موهای قرمز-قهوه ای داشت و یک ته لهجه ی اسکاتلندی هم موقع ادای بعضی از کلمات در صدایش حس می شد. البته بلا به دور، من صدایش را فقط در یکی دوتا از پیام های صوتی که برایم فرستاده بود شنیده بودم و نه چیز دیگر! بقیه ارتباطمان محدود می شد به ایمیل و نامه نگاری و ...

    یکی دو سالی بود که فقط مکاتبه می کردیم، دیگر صمیمیت مان به حدی رسیده بود که نگفته هم می دانستم دارد چه کار می کند. نمی دانم چه شد، یک مرتبه به این سرِ وامانده ام زد، دعوتش کردم بیاید ایران. اصلا نمی دانم چه شد همچو تصمیمی گرفتم. او هم از خدا خواسته قبول کرد. یادم نمی رود که با تعجب توی پیام صوتی اش می پرسید: یور هـوم؟ هوم؟ و هـ ی هوم را آن طور از ته حلق و غلیظ ایراد می کرد. مامان هم بهم می گفت احمق شده ای، من هی می گفتم الکی می گوید، مگر احمق است آب و هوای دوست داشتنی لندن خودشان را ول کند، گیلان ما را تحویل بگیرد؟ آنها آنقدر چشم و دلشان سیر است که اینها برایش شبیه شوخی ست! مامان هی می رفت و می آمد و حرص می خورد و انگار یک چیزی می دانست که حرص خوردنش بیهوده نبود. جاناتان واقعا آمد ایران، آمد «هوم»ِ من. مجبور شدم تا مهرآباد تهران با ماشین قراضه ی فامیل بروم و پنج ساعت راه تا رشت بیاورمش. هیچ وقت یادم نمی رود، چطور بالای پله برقی منتظرم ایستاده بود. یقه دیپلمات بسته بود و دکمه سرآستینش تا مچ بسته بود. یک شلوار گشاد سبز هم پایش بود. خنده ام گرفت، پرسیدم این چه وضعی ست؟ گفت، به من گفته اند در «هوم»ِ شما اگر آستین کوتاه بپوشیم می گویند یک دو سه شوت! آن قدر ریسه رفتم که حد نداشت و او هم با چشم های متعجب و گرد براندازم می کرد! خانه مان که آمد، در و همسایه با تعجب و پچ پچ کنان نگاهمان می کردند. مامان چادرش را به دندان گرفته بود و زیرلب ناسزا بارم می کرد. ولی جاناتان آن چنان موجود موقرمزِ عزیزی بود که حتی به دل مامان هم نشست. با تعجب ماست محلی مان را مزه می کرد و بعد هم انگشت اشاره و شستش را به هم می چسباند و می گفت : پرفکت!

    یک هفته بعد کل محل عاشقش شده بودند. صبح ها می رفت با علی ممد محله، گوسفندهایش را می گرداند. بعد هم می آمد تخم مرغ محلی با سرشیر می خورد و پرفکت پرفکت گویان نگاهم می کرد. حالا دیگر فهمیده بود اگر آستین کوتاه بپوشد کسی نمی گوید یک دو سه شوت. عصرها می نشست در بهارخواب، درحالی که باد می زد به موهای سرخش، یک کاغذ دستش می گرفت و می نوشت، می نوشت، فقط می نوشت. گاهی آنقدر تند می نوشت که حرکت دستهایش را به سختی می دیدم. می پرسیدم برای کی می نویسی؟ می گفت نامه ست برای «هوم». تا جایی که من خبر داشتم کسی را در لندن نداشت، خودش بود و یکی دو نفر از دوستهای نه چندان صمیمی اش. ازش که باز سوال می پرسیدم، شانه بالا می انداخت و می خندید. یک روز که رفته بودیم سه شنبه بازار ماهی بخریم، با سبزی تره تاج گل درست کرد، گذاشت روی سرم. پسر خنگ. رفته بودم ماهی بخرم، وسط میدان با سه چهارنفر محلی صحبت می کرد و داشت زور می زد بگوید «ببم جان، تی بلا می سر!». از دور ایستادم و تماشایش کردم. دست آخر توانست به زور یک چیزی مابین رشتی و اسکاتلندی و انگلیسی تحویل بدهد و دوستهای جدیدش هم برایش دست زدند و تشویقش کردند. از چشمم دور نماند که فوری کاغذ مدادش را درآورد و شروع کرد به نوشتن. لابد برای «هوم». سبزی تره روی سرم خشکید. دو ماه در شهرمان ماند. بعد گفت باید برگدد. گفت وابستگی زیادش به «هوم» اذیتش می کند. پرسیدم «هوم سیک» شده ای؟ لبخند مهربانی زد و گفت هیچ وقت از «هوم»ِ عزیزش «سیک» نمی شود! حرام است! روزی که قرار بود برود مامان سی-چهل بسته سبزی شوید برایش پاک کرد و توی چمدانش گذاشت، بماند که مثل ابر بهار برای رفتن جاناتان اشک می ریخت! حتی همسایه ها هم ناراحت شده بودند. به فارسی گفت خداحافظ گیلان و بعد رفت. یک هفته بعد از رفتنش، اتفاقات عجیبی افتاد. در گوشه و کنار خانه کاغذ های مختلف پیدا می کردم. بعضی هاشان لای شکاف مبل، بعضی پشت تخت خواب، بعضی لا به لای درز تشک ها، بعضی لای ملافه ها. فهمیدم نامه اند. فهمیدم برای من نوشته شده اند. فهمیدم تمام این مدت داشته برای من نامه می نوشته و در یک گوشه ای از خانه مخفی اش می کرده که بعد رفتنش بخوانم. یک شب یکی از نامه هایش را پشت آجر لقِ دیوار حیاط پیدا کردم. همچو جایی به مخ جن هم نمی رسید، نمی دانم چطور پیدایش کرده بود! نوشته بود «هوم» همیشه یک کشور نیست، یک خانه نیست. «هوم» اتفاقا یک آدم است. «هوم» کسی ست که در کنارش احساس راحتی می کنی، کسی ست که نفسش عطر قهوه ی خانگی بدهد، کسی ست که وقتی پیشش نشسته ای احساس کنی دیگر از هیچ چیز و هیچ کس ابایی نداری و حالا همه چیز امن و امان است. و بعد نوشته بود که من، من دختر رشتیِ انگلیسی بلد، «هوم» او هستم. نوشته بود هیچ جای دنیا برایش امن نیست، جز گیلان، رشت، روستای فلان، پلاک بیسار، خانه ی در شکلاتی، کنار شومینه، کنار من، با بوی میرزاقاسمی مامان!

    حالا که سال ها از آن قضیه می گذرد، دیگر هم آنلاین نشد که باهم صحبت کنیم. شاید هم بلاکم کرد. نفهمیدم هیچ وقت. به فکرم زد بیایم تعریف کنم داستان «هوم» جانم را ... چون دکتر علی محمد، ملقب به علی ممد محله مان، بعد از اینکه مدرک گرفت رفت لندن و در یکی از تلفن هایش برای مادرش تعریف کرده بود اینجا یک مغازه ای هست پنیر درست می کنند عین پنیر محلی های روستای خودمان، جالب اینجاست که مغازه دارش هم ایرانی نیست، از موهای سرخش داد می زند یک خارجیِ تمام عیار است ...

     

     


     

  • ۷ پسندیدم
  • ۱۰ نظر
    • مانا کالو
    • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶

    1/ زشت است؟ بله (یادداشت عصر جمعه)

    حالا خوب است یک روز همه حالت تهوع بگیریم بیفتیم بمیریم از این همه روزمرگی؟ کجای دنیا راحت می شود از دلمُرده شدن ما؟ دقت کرده ای ساعت سه روز جمعه چه قدر مزخرف است؟ برای شروع هرکاری یا خیلی دیر شده، یا هنوز خیلی زود است.
    حالا خوب است بگویم، خسته شدم بس که روی کاناپه ی رنگ و رو رفته ی قرمز خانه دراز کشیدم و با گردبندِ سنجاقکم ور رفتم؟ دهانم مزه ی بادام تلخ گرفته. خسته شده ام بس که حالات و مقامات اخوان ثالث را توی دستم گرفتم و خواندم و به ساعت نگاه کردم. آدم هرچه قدر هم که از شاعر مقدس اش بخواند، بالاخره یک جایی خسته می شود دیگر. حس خفگی دست می دهد. انگار بیفتی بین دو عقربه ی ساعت و کم کمَک جان بدهی، خفه شوی. هَمش سنّم فراموشم می شود. یادم می رود چند سالم است. انگار قرن ها گذشته است از آخرین باری که سال تولدم را یک جایی وارد کردم ... فُرم پر کرده بودم؟ سایت کتابخوانی بود؟ خرید اینترنتی بود؟
    بلند شوم؟ باشد، بلند می شوم. غذاها در یخچال کپک زده اند. یک نفر پایین پنجره ی ایستاده و آکاردئون می نوازد ... عصر جمعه ای. همه خوابند. کی گوش می دهد؟ سلطان قلب ها است؟ بله هست. شروع می کنم به زیرلب خواندن. سه چهار نفر در تلویزیون راجع به یک موضوع بی مزه حرف می زنند. فکر کنم سر این بحث می کنند که بردن غذای باقی مانده از رستوران کار خوبی ست یا نه؟ چه قدر همه چیز حل شده و تمام و کمال به نتیجه رسیده که تنها مشکل شان غذای اضافی شان است. عصر جمعه ای. کی سلطان قلب ها گوش می دهد؟
    (سلطان قلبم تو هستی تو هستی ... دروازه های دلم را شکستی ... شکستی ... )
    بیا کتانی های قرمزت را بپوش. مال شانزده سالگی ات است. شانزده سالگی؟ کهنه شده اند. زشت شده اند. بیا عصر جمعه زشت باش، ساعت سه ی بعد از ظهر عصر جمعه بهترین زمان برای زشت بودن است. زشت بودن، نه شروع کاری ست، نه اتمام کاری. بلند می شوم کتانی های قرمز شانزده سالگی را می پوشم. انگار بوی دبیرستان می دهند. بوی ضربه زدن با نوک کفش به نیمکت جلویی و درخواست تقلب برای سوال سیزده (ب). از جلوی آکاردئون نواز رد می شوم. زشت است باهاش بخوانم؟ بله زشت است، پس بخوانم. یک اسکناس سبز می اندازم توی ظرفش و باهاش همخوانی می کنم و بعد هم رد می شوم می روم. زشت است روی جدول راه بروم؟ بله زشت است. خب پس بگذار راه بروم، کتانی ها دلشان شانزده سالگی می خواهد. دست ها به دو طرف باز، قدم به قدم بگذار. مردم نگاه می کنند؟ پس زشت است، ادامه بده. سه عدد اسپری رنگ موی موقتی می خرم. یکی دوتا دختر سیزده چهارده ساله هم هستند. می خواهند امشب بروند مهمانی و فردا صبح رنگ روی موهایشان باقی نمانده باشد. من هم همین امشب می خواهم زشت باشم، شنبه باز می شوم معیار قشنگی ها. بنفش و نارنجی و صورتی. چه قدر به هم نمی آیند. می نشینم روی جدول، هر سه رنگ را با هم به چتری هایم اسپری می کنم. چه قدر زشت است. بلند که شوی، هوا تاریک شده. می روم توی دم دست ترین رستوران. سه تا چیزبرگر. در سه اندازه ی مختلف. کوچک، متوسط، بزرگ. بی توجه به درد عجیبی که سر معده ام فریاد می کند، دوتا و نصفی اش را می خورم. چند کیلو چاق تر می شوی؟ احتمالا سه-چهار کیلو. مهم نیست، امشب شب زشت بودن است. درخواست یک جعبه ی اضافی می کنم تا باقیِ غذا را با خودم ببرم. میز بغلی دو زن چهل و اندی ساله نشسته اند. یکی شان می گوید «زنیکه انگار یادش رفته بود چند سالشه، یادته؟» و دیگری گاز بزرگی به ساندویچش می زند. برایم جعبه می آورند. زن ها یک طوری براندازم می کنند. حالا ساعت ده و نیم است. کمتر از دو ساعت دیگر، شنبه ست. باید مثل خانم ها لباس بپوشم و بروم سرکار، عصری بروم باشگاه وزن کم کنم و بعد هم سنم یادم بیفتد. حالا شب که خواستی بخوابی به یک چیز فکر کن. چه چیز؟ فکر کن کجای دنیا، چه کسی، چرا، معیار زشتی و زیبایی برایمان تعیین کرده است؟ بیا فکر کن، کدام منبع موثقی گفته چاق ها زشتند؟ کدام شان گفته باقیِ غذا را با خود بردن کسر شان است؟ کجایش عیب است آدم گاهی یادش برود سال تولدش را ... «زنیکه یادش برود چند سالش است»؟ قانون است که رنگ موهای یک نفر هماهنگ باشد؟ به چه کسی برمی خورد اگر آدم عصر جمعه ای سلطان قلب ها گوش بدهد؟
    حالا می روم دوش می گیرم تا رنگ موهایم پاک شود. روی کاناپه ی قرمزم دراز می کشم. باقیِ همبرگر را می دهم یک گربه با ولع ببلعد. کتاب اخوان ثالث را برمی دارم، سعی می کنم بخوابم. سعی می کنم آرام بخوابم، که صبح که بیدار می شوم زیر چشم هایم گود نرفته باشد، زشت نباشم. صبحانه کم بخورم، عقربه ی ترازو از شش نرود روی هفت ... حالا سعی می کنم آدم عصر جمعه ای، بشود آدم صبح شنبه ای.


  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • مانا کالو
    • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶