ماه بالای سر تنهایی ست

در اینجا حادثه ی «مانا» به تکثیر نشسته است

۲ مطلب با موضوع «ماناستازیا» ثبت شده است

عقایدم در رابطه با تن ماهی و حامد بهداد و آموزش پرورش

اولند : ما شمالیا تن ماهی برامون کسر شأنـه. انگار داری نسخه ی تقلیدبرداری شده از ماهی تناول می کنی. به قول یکی از دوستان تن ماهی فیک می زنه، ما اوریجینالیم. (اون پوزخنده که خودتون می دونین).

دومند : این قدر حامد بهداد رو توی همه فیلما عصبی دیدم، وقتی توی یه فیلمی عصبی نیست، من عصبی می شم که چرا عصبی نیست. عجب. اسیر شدیم. (فیلمشم نیمه شب اتفاق افتاد بود، هیچ تعصب و غیره ای هم روی جناب بهداد نیستا ... نه نه اصلا ... برای شما)

سومند: در رابطه با سوالات لو رفته ی نهایی زنگ زدم آموزش پرورش. پنج بار از این سمت فرستادنم به اون سمت، به حدی که حس «آهای دختر چوپون» بهم دست داد. یعنی پنج دفعه به من شماره دادن و درحالی که بار سوم تا میانه صحبتهایی رو که قراره بخونین، خدمتشون عرض کرده بودم، خانوم یه خمیازه ای کشید و گفت خب تو چرا زنگ نمی زنی به خود آموزش پرورش تهران؟ خلاصه که پنجمین نفر جواب داد. می گم از حوزه ی ما یه عده ای سوالای شیمی رو داشتن. می پرسه یعنی چی داشتن؟ می گم داشتن دیگه خریدن برادر. می گه خب از کجا؟ می گم از اینترنت و تلگرام و همین جاها من دیگه پیگیری نکردم ... (در پشت صحنه می گم زنگ زدم به شما که پیگری کنید ولی برادر می پره وسط حرفم و جملات بعدی که قراره بخونید رو می فرمایند) خب می خواستی پیگیری کنی شما دیگه ... ! می گم حالا چی می شه؟ یه کاری می کنین بلکه جگر من کمتر بسوزه؟ می گه خب حالا یه کاریش می کنیم. نمی دونی چند خریدن؟ می گم اخصاصی اینقدر تومن عمومی این قدر. می گه آها آها ... خب ... ! و طوری با هیجان گفت که حس می کنم در حال حاضر خودش در حال خرید و فروش سوالات به نرخ روزه، از من فقط به عنوان منبع موثق اطلاعات استفاده کرد. -_-. کلا می خوام بگم در این حد جالبه شرایط ما. که همچنان که عین «دختر چوپون» از این «سو» می ریم به اون «سو» باید خودمون هم دنبال سوالای لو رفته باشم. همه دارن می خرن ... اَو ... شما دارین کار درستو می کنین؟ زشته خب. باید بلد باشین یه مواقعی هم زیر آبی برین  (که شامل 97.8 درصد مواقع می شه)


+پستم قرار بود سه خط بشه. نمی دونم چی شد. اما در مورد ارتباط موضوعات از اول قرار بود همین قدر مرتبط و هماهنگ باشن. همردیف تر از تن ماهی و بهداد و آموزش پرورش پیدا نمی کنین، گشتم نبود نگرد نیست :)

+میشه یه موضوع دیگه هم بگم؟ قول می دم بعدش سکوت اختیار کنم. من از زمین شناسی متنفرم. اَخ. *بلورهای ارتوکلاز، پلاژیوکلاز سدیم دار و کلسیم دار، مسکوویت و کوارتز-و اون وسط به خاطر بعضی دوستان منفعت طلب بلور زبرجد-بالا می آورد*

  • ۱۲ پسندیدم
  • ۱۳ نظر
    • مانا کالو
    • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶

    #بدن_من

    بدن من اسم چالشیه که این روزا خیلی فراگیر شده و من حتم دارم که شما هم دیدین. اما اولین باری که توی یه وبلاگ دیدمش، وبلاگ جیغ صورتی بود. من هم ترجیح دادم توی وبلاگم در این رابطه بنویسم تا توی اینستاگرام :)

    برای من، مسئله ی خجالت کشیدن از بدنم، از سیزده چهارده سالگی شروع نشد. حتی از هفت هشت سالگی هم شروع نشد. از روزی شروع شد که می رفتم مهد کودک، تازه پنج سالم شده بود. یه مشکلی وجود داره، و اونم اینه که من یک قسمت از ساق پام قبل از تولد درست شکل نگرفته، نه که در ظاهر مشکلی وجود داشته باشه. حتی وقتی راه می رم هم چیزی مشخص نیست. اما وقتی لی لی می رفتم، انگار یه زائده ای روی ساق پام جلو و عقب می رفت. بهش می گن عارضه ی ورم ساق پا. یه روز هم که دامن پوشیده بودم و داشتیم توی حیاط مهد لی لی بازی می کردیم، یه مرتبه یکی بهش اشاره کرد: پاشو ببینین! و تا قبل از اینکه اون بچه حرفی زده باشه، کسی متوجه این مشکل نمی شد. اون قدر خجالت کشیدم که نزدیک بود گریه ام بگیره. هنوز یادمه پشت گوش هام چه قدر داغ شده بود ... بعدش که رفتم خونه، به مامانم گفتم دیگه دامن نمی پوشم. این طوری بود که پرونده ی دامن پوشیدنِ من بسته شد. چون خجالت می کشیدم کسی ساق پام رو ببینه.

    بعدش مسئله ی وزنم بود. بزرگتر که شدم، وزنم برام خیلی مهم شد. چون همه دور و بریام و همسن و سال هام لاغر و باریک بودن، من چاق نبودم. وزنم متوسط بود. بی ام آی ام توی اون سن بیست و سه بود. ولی کم کم با وجود اون همه آدم استخوانی، بهم تلقین شد که چاقم. وقتی روی شونه ام دست می کشیدم، کاملا گرد بود. به شونه ی بغل دستی ام که می کوبیدم تا صداش بزنم، می تونستم فرورفتگی استخوان سرشانه اش رو حس کنم. فکر کردم چرا من این طوری نیستم؟

    از وقتی وارد دبیرستان شدم، داشتم سعی می کردم وزن کم کنم. 60 کیلو بودم و به تناسب قد اون موقع و سن و سالم، چاق نبودم. و سال بعدش می تونم بگم مریض شدم. درس که می خوندم خود به خود بعد از امتحاناتم، یکم وزنم کم تر می شد، تصمیم گرفتم بین امتحانام غذا هم کمتر بخورم که یک تیر و دو نشون بشه. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه مریض شدم، صبح های امتحان حالم بد می شد، لب به هیچی نمی زدم. موهام می ریخت و دو دفعه هم طی سه ماه غش کردم. برای منی که سابقه نداشت. دلم می خواست ترقوه ام معلوم باشه، دلم می خواست وقتی می بیننم نگن تپل. بگن چه قدر لاغر شدی.

    الان که چندسالی از اون روزا می گذره. بی ام آی ام شده 20. وزنم 54 گاهی اوقات 55. الان دست که به کتفم می کشم، فرورفتگی استخوانم میاد زیر دستم. الان تقریبا همونیم که چندسال پیش می خواستم. به زور زینک، رشد موهام برگشت به حالت اولش. الان اونقدر درس می خونم که وقت ندارم به این چیزا فکر کنم و حتی اگر نخوام آخر هر ترم لاغرتر از قبل می شم. بله، و بهم هم می گن چه قدر لاغر شدی.

    اما لذت آن چنانی ندارن. الان فهمیدم که چه قدر خودم رو، بدنم رو، مانا رو ناراحت کردم. اون همه بهش صدمه رسوندم به خاطر چند کیلو این ور اون ور تر. بعضی آدما از «خود» شون می ترسن. از خودشون فرار می کنن. برای همین سعی می کنن اونایی رو که خودشون رو دوست دارن، درهم بشکنن. با جمله های مزخرفی از قبیل چه قدر چاق شدی، پیر شدی، موهات ریخته ...

    به نظرم یه روزی باید برسه که همه خودمونو دوست داشته باشیم. که دیگه قبل از اینکه بخوایم عکسمون رو یه جایی منتشر کنیم، صددفعه همه جاش زوم نکنیم که مبادا یه جایی چاق افتاده باشیم، یا خیلی لاغر، یا خیلی زشت، یا ...

    هیچ کس اینجا معیار تعیین نمی کنه. خودمونو داغون نکنیم. خودمونو دوست داشته باشیم. من دارم سعی می کنم خودمو دوست داشته باشم. و امید دارم که می تونم دوست داشته باشم. با وجود اینکه بعضی شب ها، نصفه شب از خواب بیدار می شم ساق پام تیر می کشه، یاد چیزای چندان خوبی نمی افتم. ولی به نظرم باید قهر بودن با بدن مون رو بذاریم کنار ... آهسته آهسته ...



  • ۱۶ پسندیدم
  • ۱۵ نظر
    • مانا کالو
    • دوشنبه ۸ خرداد ۹۶