خورشید کبیر پای ما را به یک چالشی باز کرده که از این قرار است : فارنهایت 450


من تا سن دوازده-سیزده سالگی از آن دسته آدم هایی بودم که کلمه ی "افغانی" را تحت عنوان یک توهین تلقی می کردم. حتی تحت تاثیر هم باور استعمالش هم می کردم. یعنی بارها پیش می آمد که در وصف یک نفر بگویم "شبیه افغانیا". و شخص مذکور کوچکترین شباهتی به مردم افغان نداشته باشد، اما مخاطبم منظور را می گرفت. که یعنی بد است، خوب نیست، افغانی خوب نیست.

حرکت به غایت ناپسندی بود و الان از رفتار آن روزهایم شرمنده ام.

حالا چه شد که خیال شرمندگی به سرم زد و خودم را اصلاح کردم؟

پدرم یک معمار جوان (دقیق تر بگویم، آن زمان بیست و پنج سالش بود) را می شناخت که در کارش بی اندازه تبحر داشت. معماری خانه های آنچنانی را کرده بود و به کارش ایرادی وارد نبود. حالا شما فرض بگیرید من چه تصویری از این آقای معمار در ذهنم داشتم. شسته رفته، کت و شلوار به تن، استفاده از کلمات سنگین و غیرقابل فهم!

از آقای معمار اسم نمی برم. او مرد ریزنقش و ساده ای بود. یک پیراهن و شلوار قهوه ای ساده به تن داشت و کلاه مستهلک چهارخانه ای هم روی سرش بود. و بله، اهل افغانستان بود. لپ تاپ دستش می گرفت و بقیه با چشم های گرد نگاهش می کردند، انگار افغان ها فقط حق بیل و کلنگ به دست گرفتن داشتند.

آنجا کمی از خودم خجالت کشیدم. گفتم لپ تاپ داشتن مگر چه امر غیرقابل باوری ست که همه این طور می گویند "افغانیه لپ تاپ داااره". گفتم خدا نکند من شبیه بقیه فکر کنم. که خیلی زشت است.

سعی کردم دیگر کلمه ی افغانی را به جایش استفاده کنم. کلمه ای شبیه فرانسوی. لبنانی. آفریقایی.


چند سالی گذشت. در کتابخانه ی عمه ام، کتابی به اسم "هزار خورشید تابان" را پیدا کردم. دروغ چرا، از طرح جلدش خوشم آمد که تصمیم گرفتم بخوانمش. عمه گفت خودش آن را نخوانده، ولی بهتر است اول بادبادک باز را بخوانم. بی دلیل گفتم دلم می خواهد همین را بخوانم، قشنگ است، چند صفحه ی اولش را خوانده ام و دوست دارم ادامه بدهم.


هزار خورشید تابان را می خواندم و انگار از دنیا جدا می شدم. انگار باورم نمی شد که این صحبت ها از افغانستان است. نویسنده اهل آنجاست. بعد دانش من تنها در این حد نبود که "افغانی صفتی توهین آمیز نیست". دانش من فراتر رفت. فهمیدم انسان ها را نباید بابت ملیت شان قضاوت کرد. کم پیش می آید پای کتابی گریه کنم، هزار خورشید تابان تنها کتابی بود که با چشمهای تار آن را خواندم.

حالا به خاطر این مسئله نیست که این کتاب را در این چالش خاص معرفی می کنم. هزار خورشید تابان، واقعا قضاوت نکردن را به من یاد داد. احترام به انسان ها را به من یاد داد. اعم از افغان و غیرافغان، زن و مرد، کوچک و بزرگ.

همین چندماه پیش یکی از دوستانم اصطلاح "افغانی" را به کار برد. آن طور که من سال های قبل استفاده اش می کردم. ناراحتی ام را به رویش آوردم. و گفتم که ملیت یک انسان، ناسزا نیست، فحش نیست، توهین آمیز نیست.

حرف از نژادپرستی که می آید، یاد سیاه پوستان می افتیم. یاد آبراهام لینکلن.

نه، حرف فراتر از اینهاست. نژادپرستی نگاه پر از نفرت و انزجار به مردم افغان هم هست.

هزار خورشید تابان برای زنان سرزمین افغانستان نوشته شده. ولی برای من فقط بحث زنان افغانستان نبود. انعکاسش در ابعاد مختلف زندگی ام بود.



دو نفر اولی را که کامنت می گذارند به چالش دعوت می کنم، اگر قبلا چالش را انجام داده اند، لطفا به انتخاب خودشان دونفر دیگر را دعوت کنند :)