یک استیکری بود. نمی دانم ساحل یا یاسی یا محیا گذاشته بود کانال. به عبارت بهتر، اول من یک عکس از تونل توحید پست کردم و زیرش نوشتم: دلم دیوانه بودن با تو را می خواست.

استیکر بعدش فرستاده شد. روی فعل می خواست خط کشیده بود و اصلاحش کرده بود: هنوز هم می خواهد.

یک مرتبه هوای گریه به سرم زد. آدم گاهی اوقات دلش برای کسی که حتی نمی داند کیست، تنگ می شود. مثلا، بار اولی که آهنگ «Hello» ی ادل را هم شنیدم یک همچین حسی داشتم. حس می کردم منتظر یک کسی یک جای دنیا بوده ام و الان یادم نیست چه کسی بوده. فقط دلم می خواهد به یادش گریه کنم.

این اتفاق چند هفته قبل هم افتاد. که برای اولین بار آهنگ شبِ آرمان گرشاسبی را شنیدم. می گفت من چنان گریه می کنم که خدا بغل کند مگر مرا ... خود این عبارت، باعث شد دلم بریزد. فکر کردم این تعبیر قشنگی ست. که خدا آدم را بغل کند. دلم تنگ شد برای اینکه خدا مرا بغل کند. فکر کردم مگر گریه ی یک آدم چه قدر می تواند سوزناک باشد که خدا را هم از عرش بکشاند اینجا که بنده اش را بغل بگیرد، هرچند که من فکر نمی کنم خدا واقعا در آسمان ها روی یک ابر نشسته باشد. که از بچگی یادم دادند برای خدا ضمیر مرد به کار ببر، خدا برای من وجود است. وجودی ست که اگر به دردناک ترین شکلی که در گنجایشم است، گریه کنم، مرا در بغل می گیرد. شاید قبلا هم خدا مرا بغل گرفته است. شاید همین الآن هم که اینها را می نویسم و ذهنم آشوبی ست از شعر اخوان ثالث و آهنگ اَدل و شبِ آرمان گرشاسبی، کنارم نشسته باشد و بغلم گرفته باشد. و من نمی فهمم. اما اقلا می توانم بگویم دلم تنگ شده است برای اینکه «بفهمم» خدا مرا بغل کرده است. 

حالا مگر می دانم دلم دیوانه بودن با چه کسی را می خواهد؟ نه نمی دانم. فقط می دانم آن استیکر حرف دل را می زند، واقعا. ببخشید مهدی جان اخوان ثالث. «هنوز هم می خواهد».

هر وقت به آن قسمت از آهنگِ «شب» می رسم، ناخودآگاه دست هایم را دور بدنم حلقه می کنم. بعد بی هوا فکری می شوم. خدا در وجود من است. همین که دست هایم دور خودم حلقه می شود، یعنی مرا بغل گرفته است.

دلم تنگ شده است.

نمی دانم برای چه کسی و چه چیزی.

فقط می دانم دلم تنگ شده است.